بررسی یک موضوع
من با آدم هاي زيادي رابطه داشتم قطعا خيلي هاشان از من بدشان مي آمده و عده اي كمي هم با اين اخلاق سگي من ساخته اند، همين اواخر يكي را از خودم آزردم و هيچ وقت از اين كارم پشيمان نشده ام، بلكه به خودم و كارم افتخار كرده ام، اين يعني آخر نامردي و بي مرامي ، چرايش بماند كه موضوع مفصلي است.
بعضي ها همیشه در زندگي به غیر خود براي همه برنامه دارند و باید ها و نباید هایی را بر دیگران تحمیل می کنند سعي مي كنند تا با اين برنامه ها حوزه نفوذ خود را تا مسايل خصوصي شخص گسترش دهند و در زندگی شخصی دیگران سرک بکشند ديگران را از انجام بسياري از كارها منع مي كنند در صورتي كه خود حتي اعتقادي به رعايتشان ندارند و اگر انتقادي هم ازشان بكني داد و قال راه مي اندازند و آب را گل آلود مي كنند و آنوقت از آن ماهي هاي درشت مي گيرند.
من اصولا با اين دسته نتوانسته ام ارتباط درستي برقرار كنم نه اینکه نخواهم بل به این جهت که دو قطب منفی هم را جذب نمی کنند و از هم دور می شوند و باز به دلیل خود بيني شان و به جهت غروري كه در آنان نهفته است آدمهاي اينچنيني به درد دوستي نمي خورند چون هيچ يك از مواضع تو را قبول ندارند و تا از تو امتياز نگيرند تاييدت نمي كنند تو را به رعايت بسياري از اصول دعوت مي كنند اما هيچ كدامش را انجام نمي دهند تازه اعتراضشان بابت عدم رعايت اصولي كه وضع كرده اند گوش فلك را كر مي كند اما وقتي ازشان مي پرسي كه چرا خودت اصول وضع شده را رعايت نمي كني مي گويند: هميني كه هست، چه جواب پر مغزي!!
در زندگي ای كه من داشته ام از اين نوع آدمها زياد بوده اند آدمهاي تر گل ور گل و اتو كشيده ي با كلاس غرغرو، همه شان برايت قانون وضع مي كنند و قصد رياست دارند ولي وقتي مي بينند كه تو باج نمي دهي رهايت مي كنند به امان خدا و مي روند پي كارشان.
من با هيچ يك از اينها كنار نيامده ام اين از روحيه سركش من است كه كمتر با كسي مي سازم اكثر كساني كه با من بوده اند مرا آدمي عبوس، مغرور و غيرقابل تحمل مي دانند كه حتي با دويست كيلو عسل هم نمي شود نوش جانم كرد، اما این خیلی بيرحمانه است كه همه را به حساب روحيه سگي غير قابل تحمل بودن خودم بگذارم چون اين رفتارهايم براي آن است كه من نتوانسته ام بفهمم چطور آدمهايي كه هزار پانصد جوالدوز به مردم مي زنند حتي يك سوزن به خودشان نمي زنند، چطور خودشان هيچ كدام از اصول وضع شده از جانب خود را رعايت نمي كنند، چطور حاضر مي شوند در مورد آدمهايي كه هنوز نديده اند صحبت كنند وآنان را غير قابل تحمل بنامند از آنها بدشان بیاید، چطور در مورد چيزهايي كه هنوز صاحب آن نشده اند تصميم مي گيرند ، چطور حوزه خصوصي ديگران را محل تاخت تاز خود مي دانند ولي تمام زندگي شان براي ديگران خط قرمز محسوب مي شود كه كسي قادر نيست از آن بگذرد، با يك نامهرباني همه خاطرات خوب يادشان مي رود و با يك مهرباني فكر مي كنند صاحب اختيار آدمند. شعار مي دهند ولي به هيچ كدامشان عمل نمي كنند فساد اخلاقي خود را به حساب زرنگي شان مي گذارند و از انحراف كوچك ديگران چنان مي رنجند كه انگار دنيا به آخر رسيده است ، رسم دوستي و آداب آن نمي دانند و قصد رياست دارند نه رفاقت آخرش هم تو را با هزاران تهمت وا مي رهند به امان خدا ، هر چه برايشان خوش است بايد براي تو خوش آيد والا تو را نمي بخشند انگار خدايند يا فرزند او. دم از هزار و يك دليل و قائده مي زنند ،حرف حقي مي زنند و از آن باطلي را مي خواهند.
اميد دارم به كسي بر نخورده باشد.
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!