وقتی داستان تموم میشه، آدمهایی احمقی مثل من که توی دنیا فکر نکنم از سه نفر بیشتر باشن و توی خاورمیانه یکی، شروع می کنند به تفسیر. داستان رو از اولش مرور می کنن و همه چیز رو منفی می بینند و آخرش به یه نتیجه نفرت انگیزی می رسن البته به نفع خودشون، همه کاسه کوزها رو سر یه بدبخت دیگه خالی می کنند و طاق باز توی خونه می نشینند و برای همه تعریف می کنند که چه بلایی به سرشون اومده، خیالشون راحت می شه از اینکه تمام مشکلات رو هوار کردن رو سر یکی دیگه و آخرش رو به نفع خودشون تموم کردند این میشه آخر داستان براشون، داستان هندی یکم ایرانی. بعد یه قرص دیازپام دویست پنجاه می زنن به تنگش و حالشو می برن.

خیلی وقتها، من؛ که گفتم توی خاورمیانه همین یکی ام و فکر کنم داره نسلم منقرض می شه می شینم و هر چه که برام پیش اومده به نفع خودم تفسیر می کنم تفسیر به رای از اونهایی که روز قیامت توی خروجیت آتش می ریزن و بخاطرش پدرت رو در بیارن و تمام اجدادت رو جلوی چشمت حاضر کنن.

 من اینو هیچ وقت نفهمیدم که چرا این فلاسفه های کودن از خود راضی همیشه گفتن خیلی زود دیر میشه اصلا چه معنایی داره خیلی زود دیربشه اصلا چرا نگفتن خیلی دیر زود می شه یا خزعبلات دیگه و چرا همیشه برا این یکی یه دونه ی خاورمیانه خیلی زود دیر میشه بهرحال این حرفها یعنی اینکه من خیلی از دست این دنیای حال بهم زن ناراحتم ولی دلیل نمیشه چون کم آوردم همه رو رو سران فتنه و از این جور چیزها معرفی کنم. چند سال قبل اینکارارو می کردم اونقدر مظلوم نمایی می کردم که خودم هم از دست خودم حالم بهم می خورد گاهی وقتها دل و رودم هم بهاش بالا می اومد اما حالا تصمیم گرفتم دیگه مثل آدمهای احمق و یکی یه دونه توی خاورمیانه رفتار نکنم مرد باشم و همه چیزهایی که خودم با دست خودم خرابش کردم رو بپذیرم و همه ی چیزهایی که توی این چند وقت به سرم اومده رو درست و حسابی حلاجی کنم این بهترین کاره بهتر از ظلم کردن به دیگران  آدمهای ظالم چهره ی مقدسی دارن با باورهای درست و حسابی آدمهای ظالم قیافه مهربونی دارن با هزار و یک لبخند به لباشون از هر نوعی که فکرشو می کنی اما همین آدمهای ظالم وقتی پای عمل که می رسه هیچکدومشو رعایت نمی کنن حتی همون باورها رو به تمسخر می گیرند آدمهای ظالم همینن گرگن در لباس میش باید مواظب اونا بود باید مواظب بود تا گازت نگیرن و باید مواظب بود تا با اون قیافه مقدس که ذکر خدارو بی خیال نمی شه گولت نزنن و باید مواظب بود به راحتی سرت کلاه نزارن؛ باید مواظب بود هیچ وقت اشتباه نکنی چون ادمهای مقدس هیچگاه ببخشش نمی دن.

وقتی داستان تموم میشه و یادت می افته که دوباره باید از یه جای دیگه شروع کنی یعنی از اول کلافه می شی و به زمین و زمان فحش میدی؛ فحش میدی به خاطر اینکه خودتو سبک کنی تا از این درد سر پدر در بیار خلاص شی، راحت شی از این چاله ای که خودت برای خودت کندی و گندی که خودت زدی و اتشی که خودت برا خرمن خودت روشن کردی و لعن ابدی بفرستی به خودت و یه کم به دیگران که دهنت رو صاف کردن. داستان که به آخر میرسه تازه می فهمی یه چیزی باید اتفاق بیفته یه چیزی مثل 

                        معجزه