دوست داشتن از عشق برتر است
کتاب (هنر عشق ورزیدن) را می خواندم که در آن اریک فروم، با سر هم کردن حرفهای کسانی چون کنتی و کی یر که گورد و سارتر و کامو ، می کوشد تا به نفع (اومانیسم)
گله گشادی که تبلیغ می کند ـ عشق ها را توجیه و تفسیر کند و ، با بیانی زیبا و روانکاوی
هنر مندانه ای که دارد، به تحلیل ارشادی عشق ها به سود بشریت و به نفع اجتماع ! بپردازد.
من در فهرست جامعی که او از همه ی انواع عشق ها داده است، از عشق زن و مرد و مردم و وطن و پدر و فرزند و انسان وخدا......
هر چه گشتم آنچه را که دل من سالها است با آن آشنااست نیافتم آن تنها عشقی است که زاده ی انسان است، که دیگر عشق ها همه تحمیلی طبیعت است و مقتضای خلقت،چه، این معشوق ها را همه طبیعت برای ما تعیین می کند و غریزه ـ که مأموروی است ـ ما را بی خویشتن ، وامیدارد که عشق بورزیم و تنها یک عشق است که آن( من ناب و آزاد وصمیمی ) انسانی ، آن خود ما ، بی تحمیل طبیعت و بی اقتضای مزاج و مصلحت و منفعت ، (انتخاب) می کند و آن کشش اسرار آمیز دوروحی است که طعم مرموز خویشاوندی شگفتی را ـ که ریشه در جهانی دیگر دارد ـ از یکدیگر می چشند و رنگ همنژادی ماورائی یی را در سیمای هم
می بینند و همچون دو هموطن ، ناگاه ، در این کشور غریب زندگی ، به تصادفی ، بر سر راه یکدیگر قرار می گیرند و در نخستین دیدار ، یکدیگر را (باز می شناسند ) و هر لحظه ، خطوط آشنایی و خویشاوندی عمیق و روشنی ـ که کتمان ناپذیر است ـ در هم می خوانند و پیوندی اینچنین ، نه آن گونه عشق ها است که به چشم اریک فروم آید که اومانیست است و اومانیست ، به هر حال ، یک کلی نگر ساده ی خوش قلبی است و از آنچه در برخی (درونها)
می گذرد چه خبر دارد ؟ و چه می داند که از آن عشق ها که همه حیله هایی است تا بشر را کارگزار طبیعت کنند و خدمتگذار اجتماع ، عشق بزرگتری نیز وجود دارد که همچون دیگر عشق ها ابزار کار نیست و آن عشق انسان به انسان ، عشق یک روح به یک روح است. یک روح تنها و نیازمند به یک روح زیبا و نفیس و ثروتمند ، عشق یک (خویشاوند) به (خویشاوند) خودرا در این انبوه خلق که همچون حشرات از زمین می رویند و هر یک به مصلحتی، در این (روز مرگی) آلوده ، در هم میلولند و میمیرند.
دریغم آمد که ان را نیز عشق بنامم که شاعران آلوده اش کرده اند . خواستم (ارادت) بخوانم، ملاها به حماقتش کشانده اند. گفتم بهترین کلمه در اینجا (خویشاوندی است) ، خویشاوندی دو روح ، دو بیگانه : با لطافت و زیبایی که در ساختمان این کلمه است : (خویش) و (وند) ! ترسیدم که نفهمند . بهرحال می گویم : دوست داشتن . و مقصودم عشق و ارادت و ایمان دو روح آشنای خویشاوند است . دو( انسانی ) که جز آن خمیره ی صمیمی و ناب و منزهی که (من انسانی خا لص) هر کسی را می سازد ، هیچ مصلحتی و ضرورتی آنان را به یکدیگر نمی پیوندد ، پیوندی که نه طبیعت، نه خلقت، بلکه تنهایی میان دو تنهای خویشاوند بسته است و ...... نمیدانم چه بگویم؟ بهر حال ، آنچه من از ماسینیون در مغز استخوانم ، در عمق فطرتم، احساس می کنم. آن که در حیاتش احساس می کردم هر روز، دست در دست او ، به آن (نمی دانم کجایی) که همواره حسرت دورافتادنش را داریم ، نزدیک تر می شوم ، و در نگاهش ، آن (نمی دانم که) ای را که همیشه در انتظار بازیافتش بی آرامیم می بینم و اکنون، پنج سال است که هر روز در مرگش عزادارتر می شوم و هر چه می گذرد ، به روز واقعه نزدیکتر.
او بود که به من آموخت که :
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد،
دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.
عشق در غالب دل ها، در شکل ها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات وحالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، برخلاف غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه ی خویش دارد ، می توان گفت که به شماره ی هر روحی، دوست داشتنی هست.
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست...
عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیبائی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد. چنانکه شوپنهاور می گوید : ( شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزائید آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید )!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را بگونه ای دیگر می بیند. عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . اگر دوری بطول انجامد ضعیف
می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد. و، تنها با بیم امید و تزلزل و اضطراب و (دیدار و پرهیز)، زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشنا است. دنیایش دنیای دیگری است.
عشق جوششی یکجانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک (خود جوش ذاتی ) است ، و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه ی نا همانند ، عشقی جرقه
می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند ، پس از این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره ی یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره ی هم می نگرند ، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق ـــ که درد کوچکی نیست ـــ فراوان است .
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید ، و در حقیقت، در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند، و پس از (آشنا شدن ) است که (خودمانی) می شوند ــ دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودر بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد ــ و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان ، خود به خود، دو همسفر به چشم می بینند که به پهندشت بی کرانه ی مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی (ایمان) در برابرشان باز می شود و نسیمی نرم و لطیف ـ همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه ی درد آلود نیایشش مناره ی تنها و غریب آنرا به لرزه
می آورد ــ هر لحظه پیام الهام های تازه ی آسمانهای دیگر و سرزمینهای دیگر و مهر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ، هر لحظه، برسر و روی این دو می زند.
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی (فهمیدن) و(اندیشیدن) نیست. اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله ی بلند اشراق می برد. عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در (دوست) می بیند و می یابد.
ادامه دارد.
دکترعلی شریعتی
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!