جواد همه چی دان
جواد همه چی دان رو همین دیروز دیدم تا دیدمش خودشو زد به اون راه انگار نه انگار که اصلا منو دیده دویدم رفتم طرفش یک عرض ارادتی کردم و اوضاع احوالش رو ازش پرسیدم جواد همه چی دان خیلی درباره همه چی میدونه فکر کنم قبلا درباره اش گفتم. تا منو دید خودشو زد به کوچه علی چپ بعد یه کم، کم محلی کرد و بعد با یه غرور خاصی پرسید چطوری علی جان؟ گفتم ای بد نیستم. گفتش خوب؟ گفتم آقا جان حالا چرا کم محلی می کنی؟ جواد همه چی دان چند وقتی برای خودش دم و دستگاهی راه انداخته زده تو کار ارز و سکه سر یکی دو ماه کلی پول زده به جیب خدا از این پول ها نصیب کسی نکنه نمی دونید بیچاره به چه روزی افتاده مثل آدمهای احمق شده مرتیکه پفیوز.
گفتم جواد جان خبر داری اصغر فرهادی کلی به این ملت حال داده و کلی آبرو برامون خریده، یه لحظه
خودش شد و غبغبش رو انداخت پایین و گفت دیدم، همه اش سیاسی بود این فیلم در حدی نبود که بتونه جایزه ببره اگه می خواست بگیره تو همین ایران خودمون می گرفت بعد جواد همه چی دان یه آهی کشید و گفتش ببین این فیلم اصلا هیچ چیز برای گفتن نداشت وگرنه آقای فراستی با اون همه فراستش کلی ازش تعریف می کرد من نمی دونم چه کسی رو گذاشتن داور گلدن گلاب و اسکار، تازه ندیدی چطور به اون خانم های آنچنانی لبخند می زد کم مونده بود با مدونا دست بده و انجلینا رو ببوسه تازه زخم گلشیفه رو چکار کنیم . گفتم جواد جان از فیلمه خوشت نیومد یا دردت یه چیز دیگه است.
چه میشه کرد جواد همه چی دانه دیگه. همش حالمو بهم می زنه
شما همه نظراتش رو وارونه بخونید.
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 21:36 توسط علی
|
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!