فردوسی
بیا تا جهان را به بد نسپریم به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار همان به که نیکی بود یادگار
همان گنج دینار و کاخ بلند نخواهد بدن مر تو را سودمند
سخن ماند از تو همی یادگار سخن را چنین خوار مایه مدار
فریدون فرخ فرشته نبود ز مشک و ز انبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی تو داد و دهش کن فریدون تویی
جهانا چه بد مهر و بد گوهری که خود پرورانی و خود بشکری
نگه کن کجا آفریدون گرد که از پیر ضحاک شاهی ببرد
ببد در جهان پانصد سال شاه به آخر شد و ماند از او جایگاه
جهانِ جهان، دیگری را سپرد به جز درد و اندوه چیزی نبرد
چنینیم یکسر کِهُ مِه همه تو خواهی شبان باش و خواهی رَمه
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 15:13 توسط علی
|
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!