شیک پوشی تازه وارد
..... دزد آقایی که می گفتند هفده کامیون تریاک دولت را
یک قلم خورده ست، اما باز هم زنده است ! ....
..... دزد آقا پوزخندی زد،
که نمی شد گفت تُف در صورتش افتاده یا خنده است؟!
شاتقی، آن روز یادم نیست ـــ یا آن شب
حال دیگر داشت
لعن زار وقت ما را، هر قدم با ما
دانه ی دشنام و نفرینی دگر می کاشت.
باز می رفتیم و می رفتیم
روز دیگر، یا شب دیگر
هر کدام از ما
از همه، از هر چه، می گفتیم.
(هی فلانی! هیچ می دانی که زندان چیست ؟ )
شاتقی، این بار
شیک پوشی تازه وارد را مخاطب ساخت.
دزد آقایی که می گفتند هفده کامیون تریاک دولت را یک قلم خورده است، اما باز هم زنده ست !
شاتقی، او را مخاطب ساخت.
دزد آقا از خطاب شاتقی پرسید (با بنده ست؟ )
من به او گفتم (بلی) آن گاه
دزد آقا پوزخندی زد.
که نمی شد گفت تُف در صورتش افتاده یا خنده است ؟!
دزد آقا می توانم گفت
حضرتش بسیار والا بود. شیک پوشی پاپیون مشکی، عصای شأن و شوکتخان فروبرده
دزد آقا راستش اینست خیلی دزد آقا بود.
او وحودی بود بی مانند
که به جمع بی وجودانی چو ما، چندان نمی آمد.
همکلام و همقدم می شد، به جایش خنده هم می کرد،
لیک با روح و دل خندان نمی آمد.
با پُز اشرافی عالی،
جای او در جمع از ما بهتران خالی .
راستش با هیچ تقریبی و تخمینی
او به این زندان نمی آمد.
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!