و اما تو ای حسین با تو چه بگویم ؟
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل و تو ای چراغ راه ای کشتی رهائی ای خونی که از آن نقطه ی صحرا جاودان می تپی و می جوشی و در...
بستر زمان جاری هستی و بر همه ی نسل ها میگذری و هر سرزمین حاصلخیزی را سیراب خون میکنی و هر بذر شایسته ای را در زیر خاک میشکافی و میشکوفانی و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیات و خرمی می نشانی ,ای آموزگار بزرگ شهادت برقی از آن نور را بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن قطره ای از آن خون را در بستر خشکیده و نیم مرده ی ما جاری ساز و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را به این زمستان سرد و فرسوده ی ما ببخش , ای که مرگ سرخ را برگزیدی تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی , تا با هر قطره ی خونت ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی و بدان جوشش و خروش و زندگی و عشق و امید دهی ... ایمان ما، ملت ما، تاریخ فردای ما، کالبد زمان ما به تو و خون تو محتاج است.

دکتر علی شریعتی / کتاب نیایش / صفحهات 134 و 135