طلبه ای از خویشان من از مزینان آمده بود به مشهد برای تحصیل , تابستان سال بعد شوق بازگشت به وطن ( یعنی مزینان ) آتش در پیراهنش افکنده بود و روزشماری و ساعت شماری می کرد که به زودی درس ها تعطیل می شود و به مزینان برگردد و هجران ها به وصال بدل گردد و از این غربت خشک بیگانه , با لذت خویشاوندی و آشنائی و انس کوچه ها و باغ ها و هم ولایتی ها و دیدار عمع و خاله و عمو و دختر عمو انتقام گیرد و از ایجا که هیچ کس او را احساس نمی کند و متوجه او و ارزش های فعلی او نیست , برود و آنجا که همه با حسرت و لذت و کنجکاوی و شگفتی به او می نگرند , "" خود جدیدش "" را ارائه دهد تا ببینند که لهجه ی دهاتی اش عوض شده , شهری شده , عادات و حالات و رفتارش خیلی فرق کرده , عربی یاد گرفته , قرآن معنی می کند , منبر می رود , روایت می خواند , در مدرسه ی علمیه گل کرده , همه ی مردم مشهد از این همه پیشرفت و هوش و علم او تعجب کرده اند , و خلاصه این ملا کریم , آن ملا کریم نیست , تمام دنیا برایش لبخند نوید و نوازش شده بود و زندگی سیر و سیرآب و دیگر هیچ کمبودی نداشت . از طرفی آدم خیلی معتقد و مقدسی بود , یک روز که مثل هر روز از مدرسه آمده بود پیش ما تا از ( دیگه انشاءالله تا هفته ی دیگر درس ها تمام می شود و باید همین روز ها بلیط بگیرم و ... ) گفت و گو کند و کیف کند , ناگهان با لحن خیلی جدی و قیافه ای که آثار ترس و تزلزل در آن خوانده می شد گفت : """" می ترسم , خدا نکند , می ترسم در همین چند روز یکمرتبه امام زمان عجل الله تعالی فرجه ظهور فرمایند , آن وقت ... دیگر ما مثل اینکه نمی توانیم برویم به مزینان """" !!! کسی که گوش به در دارد و چشم به راه , بی شک دل به خانه نبسته است !

دکتر علی شریعتی / کتاب حسین وارث آدم / صفحات 277 و 278