پندارم همین روز ها سرم را بکوبم به دیوار یا هر چیز صاف و سنگینی دیگر، عین آدم های دیوانه شده ام پزشک معتمد دادگستری بهم همینو گفت پسر جان حالت خیلی بده برو خودت رو معالجه کن تا الان کسی اینطور جدی بهم هشدار نداده بود می خواستم بغلش کنم و بهش بگم ممنونم که درکم کردی.......

 قاضی مردای هم عمامه اش را تکان داد و صاف صاف زل زد توی چشمهای پف کرده منو گفت آخه بی عقل کودن اینطوری سرت رو به باد میدی منم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده مانند آدم های مطلع از این موضوع راهم را کشیدم و رفتم تا حالا هم نه قاضی مردادی را دیده ام ونه بادمجان های اطرافش را، خدا پدرش را بیامرزد راه درستی بهم نشان داد.......

اسمشو از روی لباسش خواندم سروان عشقی از دم در که وارد شدم یکی از سربازها با لحن مسخره ای گفت عشقی هست؟ اون یکی دیگه هم با خنده سرشو تکون داد. وارد دفترش که شدم دیدم اونقدرها هم عشقی نیست ابروهای نامرتبش روی مخ من اسکی می رفت و بصورت مکرر و بیمارگونه ای تکانش می داد. بهش گفتم می خواهم امیر را ببینم گفت همون پسر مدرسه ای که یکی رو کشت؟ گفتم اره با اخم گفت: چیکارشی؟  گفتم ..........

 نمی دانم چرا به من گفت مشنگ تا حالا همه چیز خطاب شده بودم الا همین مشنگی که عشقی گفت. فکر کنم از گاگول و کله کدو و مفلس بهتر باشد شاید بدتر از آنها البته برام فرقی نمی کنه عادت کردم به این توهین ها بچه که بودم بچه محل ها بهم .........

حالم زیاد خوب نیست می خواهند طفل معصوم را همین چند روز دیگر اعدام کنند رفتم ببینمش پوست و استخوان شده بود تا مرا دید زد زیر گریه من فقط نگاه کردم دستم را محکم گرفته بود، پدربزرگم وقتی داشت جان می داد دستم را اینطوری گرفته بود دوست نداشت برود، بوی مرگ را احساس کردم من بوی مرگ را خوب می فهمم.........

نمی دانم چرا نگاه کردم همه بدون اینکه به صحنه نگاه کنند گریه می کردند حتی قاضی اجرای حکم ولی من زل زده بودم به چشماش بی حال بود و آرام توی دلم گفتم خدا کند راحت بمیرد.........

امروز به زور از رختخواب بیرون آمدم مثل همیشه شده ام تاریک و خاموش .....