حکایت
در
روزگارانی دور، غریبی وقت اذان وارد قریه ای شد و برای نماز به
مسجد رفت. امام جماعت را دید که یک دست و یک پا، یک گوشش بریده بود
و یک چشمش از کاسه درآمده بود.
از ریش سپیدی علت پرسید.
پیرمرد لبخندی زد و گفت:
راه خطا رفت به حکم شرع پایش را قطع کردیم.
دزدی کرد دستش را بریدیم. گوش به خطا سپرد گوشش را کندیم و چشم به نامحرم دوخت چششم را از حدقه در آوردیم.
مرد با طعنه گفت : با این همه فضیلت چگونه امام جماعتش کردید؟
پیرمرد در جواب گفت: آخر اگر موقع نماز جلوی چشممان نبود کفش هایمان را می دزدید!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 0:18 توسط علی
|
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!