امروز بچه ها خیلی ساکت هستند حتی عباس با آن همه شلوغ بازی هایش یک جا کز کرده ، آدم حالش میگیرد وقتی می بیند این طفلکی ها دل و دماغ حرف زدن ندارند از همه بدتر خود من هستم دارم داغون میشوم قیافه اش جلوی چشمم رژه میرود طفل معصوم، وقتی رفتم ببینمش اول حرفی که بهم زد این بود آقا معلم منو دار میزنن ؟ با قیافه ای در هم پیچیده که به لباس اتو کشیده من نمی آمد خیلی ناشیانه گفتم نه پسرم گفت ولی جناب سروان عشقی همین رو گفت: مرتیکه پدر سوخته میگیرن دارت میزنن. آقا تورو خدا نزار دارم بزنن من پشیمونم لبخند زدم گفتم پسرم کسی جرات اینکارو نداره نمی دونم چرا اینو گفتم با اینکه می دونستم براحتی سرش رو میربرن بالای دار، خیلی راحت مثل آب خوردن، با صدای فرد(به معنای تنها) به خودم آمدم آقا جان حالتون گرفته است گفتم چطور؟ گفت: در همید! گفتم اره بخاطر .. همه سرشون رو انداختن پایین،  گفت: یعنی راهی نیست گفتم: نه، اشکهای فرد سرازیر شد مثل ابر بهاری منم هم مثل آدم های احمق نگاه می کردم بدون اینکه کاری از دستم بربیاد.

 دار زدن آدم ها کاری راحتی است خیلی راحت اما ساختن آدم ها.....  

بیایم آدم های تازه بسازیم.

علی حسین پور از دفتر خاطرات 26/5/90