تیم فوتبال دانشگاه آزاد اسلامی بابل

بالاخره بعد از یک ماه تمرین تیم انتخاب شد و ما آماده حرکت شدیم و من که هیچ گونه تجربه ای در ثبت اینگونه رویدادها ندارم تصمیم گرفتم آنچه که می بینم را به رشته ی تحریر در آورم نوشتاری که شاید بار فلسفی آن بیشتر از مسائل ورزشی اش باشد اما با تمام وجودم سعی خواهم کرد آنچه تقدیم به بچه های تیم می کنم بدور از تنگ نظری و جبهه گیری خاص باشد.

بعد از حرکت آنچه برای اولین بار طنین انداز شد صدای صلوات بچه ها است که نشان از روح پاک آنان دارد، روح سرشار از هیجان و احساس

از همان اول شادی بچه ها با خواندن شعرهای محلی آغاز شد تقریبا همه شادی می کنند اما بعضی ها هنوز از درون خود بیرون نیامدن، ایمان حیدر نیا، عباس تقی پور، شهرام جویا ، محمد جلیلی، نمی دانم چرا!؟ شاید با تمام بچه ها اخت نشده اند ولی بعید می دانم اینگونه باشد  من شادی را بر دو قسم می دانم شادی که می آید و می رود یعنی زود گذر است و شادی که همیشگی است و ابدی که در وجود همه نیست. آنچه که ما انجام میدهیم از نوع زود گذر است و با تمام شدن انرژی از بین می رود و جای خود را به ضعف و سستی و کسالت می دهد. و همینطور هم شد حالا دیگر نشانی از آن زوق و شوق چند دقیقه قبل نیست و جایش را آرامش و سکوت گرفته است . من در کنار شهرام نشسته ام و او خوابیده است تعجب می کنم با این همه سرو صدا چگونه می خوابد.

بالاخره نوبت تقسیم لباس رسید، فکر کنم آنچه که باعث آمدن بیشتر بچه ها به این مسابقات

می شد همین لباس بود که سر تقسیمش بلوایی برپا شد هر کسی برای گرفتن شماره دلخواهش سروصدا می کرد ـ البته این قضیه با مدیریت آقای حبیب نژاد ختم به خیر شد ـ برای من دیدن چنین صحنه هایی جای تعجب داشت، آخر چرا یک دانشجو برای یک دست لباس باید چنین رفتار هایی انجام دهد دانشجو باید قدر خود را بداند و در هر شرایطی شخصیت خود را زیر سئوال نبرد البته من می دانم که بچه های ما برای مزاح این کارها را انجام می دهند .

اما اتفاق جالب توجه، تصادفی است  که در پمپ بنزین رخ داد و کامیونی از پشت سر به ما زد و ما کلی معطل شدیم هر کدام از بچه ها برای خودش کارشناسی می کند و تقصیر را به گردن راننده کامیون می اندازد . آقای حبیب نژاد که همیشه با هیجان صحبت می کند با راننده ی کامیون جرو بحث می کند تن صدای آقای حبیب نژاد کمی بلند است بخاطر همین انسان خیال می کند که او سردعوا دارد من که فکر نمی کنم او آدم دعوایی باشد عوضش راننده ی ما با هر حرفی عصبانی می شود و دعوا راه می اندازد بعد فک و فامیلهایش را به رخ حریفان می کشد که آره من : قمه دارم، می زنم ، می کشم و از این حرفها . بعد از اینکه آرام شد آنقدر مهربان می شود که آدم تعجب می کند که او همان آدم قبلی هست یا خیر!؟ پدر بزرگم همیشه در مورد اینگونه آدمها می گفت: نترس از ابر سیاه و آدم گرم       بترس از ابر سفید و آدم نرم

جالب آخر کاره که همه ی تقصیرها به گردن ما افتاد بعدش کار از قانون به وجدان کشید ، که آقا جان درسته که ما از لحاظ قانونی مقصر هستیم ولی از لحاظ وجدانی شما مقصرید بعد از خدا و پیغمبر صحبت کردیم که پیغمبری باید وجدان را در نظر گرفت و فلان و فلان

و کار با 10000تومان فیصله یافت البته راننده ی کامیون بعد از دادن پول نفرین کرد من دقیقا شنیدم که چه نفرینی کرد که فکر کنم این نفرین کار خودش را خواهد کرد.

بالاخره به لاهیجان رسیدیم و نوبت شام خوردن شد خورن جوجه کباب همیشه به آدم حال می دهد.

در این حال که می نویسم ساعت 9شب سه شنبه است ما به ورزشگاه شهید عضدی رشت رسیدیم و هر کسی به خوابگاه خودش رفت دو اتاق مختلف، بچه های بندپی این طرف و ما که از شهرهای مختلف هستیم در طرف دیگر این دوگانگی و دودسته گی از همان اول معلوم است البته من به این چیزها توجه نمی کنم چون علاقه ای به این گونه مسائل ندارم به اعتقاد من آنچه که باعث این گونه بحثها می شود ضعف شخصیتی است ـ البته نمی توانم کتمان  کنم که خودم هم در بعضی از مواقع چنین فکرهایی می کنم.                                         خوابگاه ما بد نیست با تختهای دو نفره من تخت بالا را انتخاب کردم و ایمان قربانی پایین ایمان پسر چیز فهمی است .  و بچه های دیگر هر کدام جایی را برای خودشان انتخاب کردنند بعد از اتمام سکونت نوبت رقصیدن بچه هاست عباس و یاسر و میثم به شدت می رقصند و می خوانند من هم همرنگ جماعت می شوم و در دست زدن با همه ی بچه ها همکاری می کنم. با آمدن آقای حبیب نژاد و آقا نادر همه ساکت شدند مثل اینکه گروه بندی انجام شده بود ما با لاهیجان و سواد کوه هم گروه شدیم و فردا چهار شنبه باید با لاهیجان بازی کنیم و پنج شنبه را استراحت کنیم و جمعه را به دیدار سوادکوه برویم ،  چهره ی بچه ها دیدنی است شاید عده ای هم ترسیده اند ولی بعد از رفتن آقای حبیب نژاد و آقا نادر همه چیز به حال اول برگشت و همه شروع به شادی کردنند انگار نه انگار که ما برای بازی فوتبال آمدیم.                          بالاخره با تهدید مسئولین بچه ها به خواب رفتند اما من آنشب تا صبح بیدار ماندم و به جمله ی ژان پل سارتر فکر کردم که می گوید: ما نقش قهرمان را بازی می کنیم چون ترسوییم؛ نقش قدیس را بازی می کنیم چون شریریم؛ نقش آدم کش را بازی می کنیم چون از در کشتن همنوعان خود بی تابیم؛ و اصولا از آن رو نقش بازی می کنیم که از لحظه ی تولد دروغگوییم. دم دم های صبح خوابم برد که احمد مرا برای نماز بیدار کرد در این خوابگاه فقط جند نفر نماز می خوانند از آن خوابگاه کسی را ندیدم شاید داخل اتاقشان نماز می خوانندو شاید اصلا نمی خوانند ، به هر حال هر کس به دین خودش این جوری بهتره .

صبحانه را با عسلی که عباس با خود آورده  آغاز می کنیم، مسعود و من در یک ظرف غذا می خوریم مسعود مربای هویچ و عسل و کره را با هم قاطی کرده  و می گوید عجب معجونی درست کردم راست می گوید زیاد بد نشده شهرام هم نسبت به معجون نظر مساعدی دارد و از آن مقداری می چشد. مسعود پسر زرنگ، همیشه خندان  و با مرامی است . خوش به حال دوست دخترهایش چون تنها دلمشغولی او صحبت کردن با آنان است. اما عباس هم پسر بدی نیست از آن بندپی های زبر و زرنگ که سعی می کند با همه اخت شود، من با بچه های بندپی رفیق بودم اولش سخت می شود با آنان رفیق شد ولی وقتی با آنان رفیق شوی حاضرند جانشان را برای رفاقت بدهند آدمهای پر کاری هستند و از هر چیزی پول می سازند و خیلی هوای همدیگه رو دارند.

ساعت3  بعد ازظهر روز چهار شنبه 3/3/1385

من روی زمین نشته ام و آقا خسرو در حال خواندن ارنج تیم است ارنجی که می شود از قبل حدس زد خواندن که تمام شد عده ای که از این ارنج ناراضی بودنند شروع به غرغر کردند خودم هم همینطور و این احساسی است که به همه دست می دهد ولی می توانی براحتی آن را کنترل کنی من این کار را انجام می دهم و باور کنید که دیگر به آنچه که انجام می شود فکر نمی کنم،  شاید ابراز عقیده کنم ولی برای من دیگر فرقی نخواهد کرد که چه کسی بازی می کند و یا چه کسی بازی نمی کند چون اینجا چیزهای دیگری یافتم. دوستانی که می شود برایشان صحبت کرد و با آنان خندید و با آنان تفریح کرد و با آنان تا آنجایی رفت که اوج عشق و امید و شادکامی باشد و تا آنجا بالا رفت که هیچ دستی بدان نرسد این تنها چیزی است که من بدان فکر خواهم کرد چیزی که دست یافتنی است و من با تلاش به آن خواهم رسید.

بازی به پایان رسید و ما بازنده میدان هستیم از اتفاقات این بازی می توان به اخراج من و عباس اشاره کرد عباس دوازه بان ما بیرون محوطه توپ را با دستش گرفت و بعد اخراج شد، او پسر مهربان و با احساسی است با همه رفیق است و تنها کسی است که به آن اتاق رفت و آمد دارد او اگر بتواند احساسات را کنار بگذارد می تواند دروازبان بزرگی شود. اخراج من خجالت آور بود البته نمی توانم کتمان کنم که من با قصد قبلی این کار رو کردم، البته نمی توان جو بازی را هم نادیده گرفت به هر شکل اخراج من تا آخرین روز سوژه ی داغ بچه ها خواهد بود. و هر کس مرا می بیند از آن کارت صحبت می کند حتی بچه های تیم های دیگر، فکر کنم با این کارت قرمز از همه ی بچه ها معروف تر شدم. البته آقا خسرو بعد از بازی هر چه احترام بود بار ما کرد البته من کمتر از این حرفها ناراحت می شوم.

حالا من و عباس روشن یک توریست هستیم، من با خیال راحت می توانم بنویسم و عباس هم می تواند بیشتر از گذشته با دوست دخترش حرف بزند.من و مسعود و شهرام و عباس با هم دختر بازی می کنیم و هر کسی را که در خیابان می بینیم متلک می گوییم چه دختر باشد چه دختر نباشد. یاسر و احمد و محمد آقا که در بعضی مواقع مرتضی و رمضان نیز به آنها اضافه می شوند نیز با هم بیرون می روند ـ البته ما هم در بیشتر مواقع با آنها هستیم ـ عباس موسوی و عباس تقی پور و امین و مهدی ذبیحی و آقا نادر و آقای حبیب نژاد که در بعضی مواقع مرتضی و رمضان به آنها اضافه می شوند باهمند، و دسته آخر ایمان قربانی و ایمان حیدر نیا و محمد جلیلی و میثم و یاسر که یاران جدانشدنی هستند. تنها گروهی که با همه ی بچه ها دور زده ما هستیم . کار گروه ما در سه چیز خلاصه می شود: 1ـ خوردن 2ـ متلک گفتن           3ـ خندیدن . چیز جالب دیگر اینکه این رشت عجب دخترهای زیبایی دارد آدم نمی داند به چه کسی نگاه کند ولی دخترهایش بسیار مغرور و افاده ای هستند هر کسی با آنها ازدواج کند بیچاره می شود به نظر من زنی که خرج لوازم آرایشش روزی سه چهار هزار تومان باشد بدرد زندگی نمی خورد.

روز پنجشنبه هم تمام شد و حالا ما در خوابگاه هستیم آقا نادر هم اینجاست من برای بچه ها منبر رفتم و با آقا نادر برگ باز کردیم تا ساعت سه بیدار ماندیم آقا نادر مرد خوش مشربی است و همیشه خندان است من در این چند روز او را کمتر ناراحت دیدم آدم فهمیده ای است و بچه ها را درک می کند چنانکه با شادی آنان شاد است و با اندوه آنان غمگین، یاد گرفتن از او آسان تر است تا از آقا خسرو، البته آقا خسرو هم آدم فهمیده ای است ولی باور کنید زیادی خشک است آدم می ترسد با او حرف بزند آقا خسرو استاد ضایع کردن من است هر کجا که وقت گیر بیاورد مرا ضایع می کند . ولی من می خواهم چیز یاد بگیرم از هر کسی که علم داشته باشد، طرز فکر برایم مهم نیست و سعی می کنم آن را با فکر خودم تطبیق دهم و آنچه که با ذهن من سازگار نیست و برحق نیست دور بریزم. ما باید بدانیم که معیار تشخیص بر حق بودن و خوب بودن کسی نام و اسم و رسم او نیست چنانکه حضرت علی می فرماید: انسان را معیار شناخت حق قرار ندهید بلکه حق را معیار شناخت انسان قرار دهید و عیار انسان بودن را با حق بسنجیم. من همیشه سعی کرده ام چیز یاد بگیرم از هر کسی که باشد و آن را در زندگی به کار بگیرم و همیشه سعی کرده ام حق را بنویسم اما همیشه به علت حرفهایی که می زنم و چیزهایی که می نویسم از آنچه که حق من بوده محروم شده ام، بگذریم این دفتر بث الشکوی دل کویری من نیست بهتر است به خاطرات بپردازم و آنچه می نویسم واقعیت باشد نه خلاقیت و در آن شفافیت باشد نه رئوفیت به دوستان.

امروز جمعه ساعت 3 بعد از ظهر بعد از بازی با سوادکوه  نتیجه 3ـ2

بازی با سواد کوه بازی خوبی از آب در آمد بچه ها در نیمه اول خوب کار کردند ولی بازی نیمه دوم چنگی به دل نزد، ما بردیم و تیم ما از بازی قبل بهتر بازی کرد وسط بازی یک بار خواستم به تیم روحیه بدهم تا زبانم باز شد آقا خسرو مرا ضایع کرد من تعجب می کنم که بچه های تیم ما نمی توانند حتی دوستان خود را تشویق کنند کاری که تیمهای دیگر براحتی انجام می دادند. در راه برگشت کسی شادی نمی کند آخر ما عادت داریم وقتی می بازیم شادی می کنیم این از عجایب چندگانه ی تیم مااست. به هر صورت ما از گروه خود بالا آمدیم شام امشب به ما خواهد چسبید. شب تا دیروقت با بچه ها بیرون بودیم من، میثم، محمد،یاسر، شهرام، مسعود، و دوتا ایمان و مسعود کارهای عجیبی کرد که قابل نوشتن نیست او پسر استثنایی تیم ماست مسعود باید قدر خودش را بداند و همیشه سعی کند برای خودش زندگی کند نه برای دیگران، یکی از استادانم همیشه می گوید: بچه ها سعی کنید برای خودتان زندگی کنید نه برای دیگران ، همیشه زندگی کردن را دوست داشته باشید چون وقتی مرگ بیاید تازه قدر آن را خواهید فهمید.

حالا دیگه شنبه شده و ما آماده ی بازی با انزلی می شویم اینبار آقا خسرو بچه ها را جمع کرد تا هر کدام از آنان راه حل جدیدی پیشنهاد دهد بچه ها همدیگر را می کوبیدند مثلا دفاع اشکال تیم را در فوروارد می دید و هافبکها اشکال تیم را در دفاع می دانند من نمی دانم این جلسه برای چی بود همه از هم اشکال می گرفتند و کسی راه حل مناسبی ارائه نکرد البته عباس موسوی چند لحظه ای صحبت کرد که به نظر من بد نبود البته صحبتهای او هم جای بحث داشت من به هیچ عنوان حرف نزدم تا مبادا ضایع شوم اما آقا خسرو پیش دستی کرد و تا می توانست احترام بار ما کرد. ما این بازی را باختیم نتیجه اش مهم نیست ولی باور کنید اختلاف در خط دفاعی ما مشهود بود ولی کسی سعی نکرد آن را حل کند.

من دیگر نمی خواهم وقایع را بنویسم چون آنچه مرا به فکر فرو می برد، اینجاست، در کنار من دوستانی با صلابت و حمیت، دوستانی با روح عالی، با صفا و بصیرتی بی مانند که نوشتن در مورد شان مرا نشئه می کند برای خیلی ها همه چیز تمام شده ولی برای من دریچه ای باز شد به سوی رفاقت، دوستی و صمیمیت دریچه ای که مرا و همفکران مرا به پرواز در خواهد آورد و همینطور خاطرات مرا رنگ و بوی ابدی و همیشگی خواهد بخشید من دیگر به باختن فکر نمی کنم به دوستانم فکر میکنم .

به محمد تقی تبار مرد صبور و با استقامت که همیشه با متانت زائد الوصفش آدم را به وجد می آورد.                                                                                                               به رمضان میدانسرایی که ظرفیتش از همه ی بچه ها بیشتر بود بعضی وقتها بچه ها و خودم خیلی او را اذیت می کردیم.                                                                                      به مسعود مخلص آبادی با حرکات روانی کننده اش در درون دروازه وبا شوخی های مردانه اش در بیرون از زمین.

به عباس روشن پسر با احساس تیم و دروازبان شماره ی یک تیم ما با آن صدای زیبایش که رفاقت را به حد اعلاء رساند

به یاسر پیرایش با آن زبان تندو تیزش که حرف هیچ کسی را بدون جواب نمی گذاشت

به شهرام جویا پسر سنگین وبا حال تیم ما

به ایمان قربانی مرد چیز فهم و فوروارد قدرتی ما

به میثم اصغر پور دفاع مستحکم و خواننده ی خوش صدای ما

به محمد جلیلی پسر کم حرف و با حال تیم ما که هر موقع می خندید چشمهایش بسته می شد

به احمد و یاسر دوقلوهای افسانه ای که امیدوارم هیچ وقت از هم جدا نشوند برایم جای تعجب دارد که چرا فقط چشمان یاسر آبی شده

به عباس تقی پور که یک بار با بازوبند کاپیتانی اش عکس گرفتم             

به عباس موسوی که به غیر از اخلاق خوبش اخبار نودش هم استثنایی بود البته من آن را نوشتم تا در انحصار خودش باقی بماند

به مهدی ذبیحی تند و تیز و کمی عصبی که وقتی می خندید زیباتر می شد

به امین که اگر می خواهد تیری هانری شود باید احساسات را کنار بگذارد و با آرامش فوتبال کند و همیشه احترام بزرگتر را حفظ کند

به ایمان حیدر نیا فوروارد تندو تیز ما که همیشه نوکر دوست دخترش می شد او کم کم به گروه خوانندگان پیوست

به مرتضی که صبور و پر طاقت بود او ثبت کننده ی لحظات شاد ما بود

به آقا نادر و آقای حبیب نژاد که هر چه در توان داشتند در سبد اخلاص گذاشتند

به محمد آقا راننده ی عزیز که همیشه بچه ها را شاد می کرد

به آقا خسرو با دیسیپلین خاص خودش

شاید این آخرین سفر ورزشی من بود. سفری که مرا عوض کرد راه جدیدی به من آموخت که در عین سادگی میتوانی انسان باشی و رفاقت کنی و برای خود دوستانی خلق کنی دوستانی که همیشه به یاد شما باشند و سلها شما را فراموش نکنند حالا که فکر می کنم می بینم که خیلی چیزها را ننوشتم چیزهایی که قابل نوشتن نیست و باید آن را لمس کرد و با آن زندگی کرد. این خاطرات همیشه در ذهن من باقی خواهد ماند،تا ابد، و تا دیدار دوباره.

قراره همه ی ما یک ماه دیگه همدیگه رو ببینیم به امید آن روز