تقدیر
گر که تقدیر می خواست
و فلک در کف اقبال دلم می چرخید
پا در چرخ زمان
باز می گشتم به کتاب
می شدم داخل تاریخ شاید
می شدم بنده موعود خدا
پاک مسرور موحّد شاید
می شدم بنده ی بیدار خدا
و به معراج می رفتم
و از این چرخ کبود
شکوه ها می کردم
گر تقدیر می خواست
و فلک در کف اقبال دلم می چرخید
می شدم جای مسیحا شاید
می زدم بانگ بر این چرخ فلک
و بر این زمین خاکی شاید
گله از کار خدا می کردم
که چرا آدم را سر دروازه ی این چرخ فلک دار نزد.
گر که تقدیر می خواست
و فلک در کف اقبال دلم می چرخید
می زدم بانگ بر این ملت ناپاک خدا
( که چرا در خوابید )
که چرا غبار نادانی و جهل
دیده ی عقل و خرد را
مات و مبهوت (ش) کرد
گر که تقدیر می خواست و فلک در کف اقبال دلم می چرخید
می شدم جای سلیمان شاید
امر بر باد و فلک می کردم
تا به فرمان دلم
چرخ دنیای کبود بر می گشت
چرخ که بر مراد دَدَگان می گردد
همه یکباره فرو می ریختم
گر که تقدیر می خواست
وفلک درکف اقبال دلم می چرخید
می شدم جای معلم شاید
به همه می گفتم :
تا به کی نیرنگ و ریا
تا به کی سخن پوچ و دروغ
راندن اسب تعقل تا کی
تا به کی مردم را
به گدایی خواندن، که بخوابید ما هستیم
تا به کی نام مولا را سپر نام کثیف خود کردن
تا به کی خر کردن
که بخوابید و بخوابید و بخوابید. ما هستیم.
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!