عشق فراموش شده
فراموش می کنم ( من ) مرا، ( من ) نیست هرگز نبوده است هیچ است ( ما ) بوده ایم که ما همیشه ماندی است همیشه خواهد ماند، همیشه ی همیشه .
به یارانم بگویید که در مرگم سرود زندگی خوانند ـ سرود ماندن جاوید ـ ترا همواره می جستم. ترا من سخت می خواهم ـ ترا امروز می خوانم ـ که شمع بزم ما گردی ـ و پرتو افکنی بر تیرگی هایی که زین سان می خورد روح مرا در انزوا آرام و بی پروا ـ تورا از آغاز نمی خواهم که تا پایان من باشی.
من صبح را با یاد روی تو ـ با دوست داشتن آغاز می کنم ـ خوب من با یاد تو شاید که آب رفته به جوی باز آید ـ اید که بخت خفته شود بیدار ـ من صبح را با یاد آرزوی تو آغاز می کنم ـ با آرزوی تو که خوبترین بودی با آرزوی تو که مهربان هستی ـ چون خورشید می خوانمت که باز آیی بسوی من ـ چشمی به راه تو بر در نشسته است ـ قلبی برای ( پاسخ تو ) در طپیدن است ـ باز آ ـ که عشق می طلبد در درون من مهر تورا ـ تورا ـ تورا
به تو می اندیشم ـ همه روز ـ همه شب ـ چه به هنگام سحر ـ چه هنگام غروب به تو می انیشم به تو خوب ـ به تو خوبترین روز بهار ـ به تو ای مظهر پاکی و صفا به تو می اندیشم ـ به تو ای نیک ترین نیکی ها ـ به سحر گو که مباش ـ به بهار پر گل ـ به زمستان و خزان ـ هم به خورشید و به ماه ـ دگرم نیست نیازی به جهان ـ گر تو باشی بامن ـ تو بمان با من تنها تو بمان.
سخن عشق کجاست ؟ سخن از تنهایی است ـ سخن از عشق فراموش شده ـ چه کسی خوانده مرا ؟ چه کسی قصه ی دل با من گفت؟ چه کسی باز نگشت ؟ آن کدامین قلب است ؟ که کنون مهر بورزد پر شور ـ آن کدامین عشق است که نگیرد پایان و نگردد خاموش ـ سخن از تنهایی است ـ سخن از عشق فراموش شده .
در خیالم همه شب ـ در دلم همه صبح ـ به تو می اندیشم عاشق روی توام ـ شوق دیدار تورا دارم من ـ که زره باز آیی ـ این چه رازی است که آنگه که زره می آیی چهره ام نیست پیام آور روح و دل من ـ با سکوتی بر لب ـ اخم در پیشانی ـ گره ای در ابرو ـ به تو رو می آورم ـ با یکی شاخه ی گل .
کاش می دانستی راز دل تنگی ایام فراق ـ رنج تنها بودن ـ بی تو ایام به سر آوردن ـ حاصلش نیست جز افسردگی ام ـ کاش می دانستی قلب من سخت تورا می طلبد ـ روح من عشق تورا می خواهد ـ لیک این چهره ی اندوه زده ام ـ با پیام دل من همره نیست ـ یخت بیگانه زاوست ـ قلب من شاد ولی چهره من رنجیده است ـ او نمی خواست که یک لحظه زتو دور شود.
با چه شوقی و چه شوری ـ به تو روی آوردم ـ به گمانم که تویی آنکه دلم در پی اوست ـ مژده دادم به خودم ـ که گل سسرخ من از راه رسید ـ گل سرخی که به او دل بستم ـ یک گل ساخته از یک پر کاه ـ سخت بی روح و بدون احساس ـ وچه تلخ است رسیدن به سراب ـ دل من بار دگر می گردد در پی یک گل سرخ ـ که ببینم بازش، با همان جلوه که دلخواه من است .
تقدیم به وبلاگ کویر من.
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!