آقای معلم

هفته اول شاید نگاهها کمی همراه با تشویش و شک وتردید است . زبان تایید بچه ها خنده است و معلم می ماند که چه رفتاری و چگونه کرداری را تایید کند. گذر زمان اما کمک می کند تا روشت را بفهمند ودرکت کنند که چه می گویی و چه می خواهی و حقیقت را به مثابه آنچه که هست درک کنند . و معلم این پیامبر و مصلح اجتماعی چه باید کند تا انسانی هم قدر انسان تربیت کند و این ها بسیار مشکل است.
با بچه های علوم انسانی کارم راحت است ، نگاهشان بیشتر انسانی است ، در جست و جوی حقیقت اند هر چند فهماندن و درک حقیقت بسیار مشکل است ، مخالفت هاشان از سر عقده و لج و لجبازی نیست ، مخالفت هاشان عقلی و تئوریک است . آنان می دانند که چه می خواهند و تو سعی می کنی با در آمیختن تعقل و احساس ، شور و شعور ، درسی ارائه کنی از جنس بچه ها .
درس اول برایشان جالب بود هر چند تردید را از نگاهشان می خواندم . برایم جاالب بود هنگامی که استادم ، پیرم ، مرادم ، این گونه گفت : هر آنچه از دل بر آید بر دل نشیند هر چند پنج ریالی ما رفته باشد زیر ریل قطار و هر چند زبان کنایه و تمثیل را ندانیم و سم و بکم بنشینیم و میخ کنیم به این تخته سیاهِ تازه سبز شده . من اما گفتم ، گفتنی از جنس فهمیدن ، گفتنی از جنس بلور ، شفاف ، و آن شعری بود از بچه دهاتی خراسانی :
زمستان است
هوا بس ناجوانمردانه سردست . . . آی . . .
دمت گرم و سرت خوش باد
بعدش دست مریضاد گفتیم به همه کسانی که فهمیدن شعار اولشان بود و قلبشان می تپید برای اینکه بفهمانند و یاد بدهند خودآگاهی را .
یادم آمد جلسه ای را برای معارفه اساتید جدید ، در میان به رخ کشیدن مدارک و کلمات قصار و خدا می داند که چه فخر فروشی ها که نشد و چه ایسم ها رد و بدل نشد. یکی اما از جنس مصلحین اجتماعی از جنس پیامبران یک جمله گفت : این ها بچه های ما هستند ، این ها ایرانی اند ، جانم فدایشان .
و همه بی اختیار کف زدند.
وآخرش درس دادیم آقایان لطف کنید (( خر نشوید )) و توضیح هم دادیم ، خندیدند ، خنده ای از جنس فهمیدن ، مثل تاییدشان و تاکیدشان ، و گفتیم آماده ایم تا آستانه تحملشان را بالا ببریم ، به روحیه نقادیشان سر و شکلی دهیم و ساختاری بسازیم که هر تفکر ساختار شکنی نتواند ویرانش کند .
جلسه اول کلاس همیشه جالب است.
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!