امروز اولین روز یاد دادن بود کمی رسمی تر از قبل، عده ای از همان اوایل سر ناسازگاری کوک کردند، عده ای به علت خستگی و خواب آلودگی حال ماندن در کلاس و گوش دادن به حرفهامان را نداشتند؛ و من خسته تر از آنان دعا کردم که کارم سخت تر از این نباشد؛ اما عده ای دایما در حال صحبت، فکشان مکررا در تکان و عقلشان دایما در حال استراحت و من نگاهم را دوختم به دهانشان که شاید مجالی دهند تا کلامی از دهان این بنده سراپا تقصیر بیرون بتراود شاید کارساز افتد، هر چند، فکرم و توانم به علت خستگی تحلیل رفته است اما خدا خود میداند که برای یاد دادن هیچ گاه مضایقه نکرده ام وبرای یا د گرفتن هیچ گاه کاهلی.

گام اول را تا به خود بجنبم دانش آموزم آغاز کرد البته با کمی استرس و آنجا که می بایست تلاشی کند برای رساندن تفکراتش نقدی تند وانتحاری زد بر همه چیز، راستی ها وناراستی ها را در هم پیچید و کمیتش را چنان تاخت که تحملش نکردند که حق هم همین بود، البته برای گام اولش بد نبود هر چند دوستان بی خرد چاپلوسش بخوانند و دشمنان بی ادب بی دین .

گام دوم اما با تندی بیشتری همراه بود بچه مذهبی کلاس (الظّاهر) از  آن ها که دغدغه ی دین دارند ومن دوستشان دارم کمیتش را چهار نعله تازاند و هر چه افترا و تهمت بود با جان و دل نثار منتقدینش کرد، بازار برچسب و تهمت داغ داغ بود والبته حرفهایی هم زد که به کام ما خوش آمد، همین که نمی خواهم ، نمی توانم، نمی شود، یعنی نون عقب ماندگی را به دور انداخت ما را امیدوار به آینده اش کرد.

گام سوم؛ و من که سعی کرده ام نظاره گر باشم، مثل بیشتر بچه های کلاس، نه از آن مصلحت اندیشان منفعت طلب، نه از آن نظاره گران در کمین نشسته که آنقدر منتظر می مانند تا یکی بازنده شود و آن وقت مثل گوشت قربانی تکه تکه اش کنند و به این جا و آن جایش ببرند و استخوانش را به دم سگان هار کوچه پس کوچه بسپارند و پیروز را آنقدر ستایش کنند که غره شود به آن چه نداشته،  غره شود به هتاکی اش و غره شود به بدعتی که گذاشته، نه… نظاره کردم تا به اینان بفهمانم که از جنس هیچ کدامشان نیستم، اهل توهین و قداره کشی و فحاشی، نظاره کردم تا بفهمانم که پسرها یادتان باشد، هوا انقدرها هم سرد نیست، این دوستی ها را قدر بدانید و ژست سیاسیونی که آنان را می پرستید گنگتان نکند، تعقل کنید، شور کنید در افکارتان، ولی کو گوش شنوا، این پسرها گوششان بدهکار این حرف ها نیست، همه اش را این سیاسون باعثند، اینان باعث همه ی این حرمت شکنی ها، نا هنجاری ها و دلزدگی این جوانان نسبت به دین و دیانت و رفاقتند، کاش می دانستند کسانی هستند که از آنان یاد می گیرند این همه بی ادبی را، خواستم بفهمانم که پسرها نقد کنید، توهین نکنید و احترام بگذارید به افکار یکدیگر و یادتان باشد هوا انقدرها هم سرد نیست.

گام چهارم را دیگران بر داشتند، یکی از آنان زیبا گفت: که آقا جان این همه وادادگی برای چه! این همه نا امیدی برای چه! آنان از ما یاد گرفتند، تحلیلمان کردند و گذشته ی ما را زیبا تر و جا افتاده تر و بومی تر آن هم با تفکرات اومانیستی به خورد ما دادند، فکر کنم منظور او از (آن ها) اروپایی ها باشند، آفرین بر او...

گام آخر را پسری برداشت که توهینش فراموشمان نمی شود؛ به او خندیدیم، به بی خردی اش و به شتابزدگی اش در گفتار و به فحاشی اش، که این آخری بیشتر به مذاق ما خوش نیامد، در فکر تنبیهی برای او که آینده آن را مشخص می کند؛ یکی را ریش خواند و چاپلوس که البته این اتفاق زمانی افتاد که دیگران او را بی کیش خواندند.

در راه آمدن دوستانی با ما همراه بودند، سفارشاتی کردند و تذکراتی دادند، لبخندی زدیم از جنس خودمان، یکی با قیافه ی دوستانه نصیحتی کرد برادرانه که آقا جان بحث سیاسی نکنید، خطر دارد، اما او نمی داند که آقای معلم اهل خطر کردن است، درد دارد، درد فهماندن، سرش هم بوی قرمه سبزی می دهد، آن هم از نوع ایرانی اش، اصیل اصیل! از آنانی که پسرها با فست فود و کافه گلاسه ی خارجکی عوضش نمی کنند، حالش هم از سیاست بهم می خورد.

دوستی به خاطر توهینی که شاید بدون تعمد شده بود توضیح خواست، هر چند در مثال مناقشه نیست، اما از او معذرت می خواهم.