هیچ کسی را تا زمانی که ثابت نشده گناهکار است نمیتوان مجرم شناخت. جامعه نیز نمیتواند حمایت عمومی را تا هنگامی که ثابت نشده او شرایط برخورداری از آن را نقض کرده، از او دریغ دارد. بنابراین، به چه حقی، جز قدرت، می توان مجازات یک شهروند را، مادامی که در مورد گناهکار بودنش شک وجود دارد، اجازه داد؟ در این جا اغلب یک قیاس دو وجهی وجود دارد. او یا گناهکار است یا بی گناه، اگر گناهکار باشد، تنها باید به مجازاتی که قانون تعیین کرده برسد و شکنجه بی مورد است چرا که نیازی به اعتراف او نیست. و اگر او گناهکار نباشد، شما یک بی گناه را شکنجه می کنید، چرا که از نظر قانون هر انسانی تا زمانی که جرمش ثابت نشده بی گناه است.افزون بر آن، چنین گمانی تمام مناسبات را به هم می ریزد که یک فرد بتواند هم متهم کننده باشد و هم متهم، و درد و عذاب بتواند آزمون حقیقت باشد، انگار که حقیقت در عضلات و بافت های یک آدم مفلوک زیر شکنجه جای دارد. با این روش، آدم خوش بنیه و مقاوم[ از مجازات ] می گریزد، و آدم ضعیف و کم بنیه محکوم می شود.

این هاست دردسرهای این به ظاهر آزمون حقیقت، که تنها شایسته آدم خواران است.