آخر کار ما

آخرش می دونم این فکرهای عبث و پوچ که فقط شکاکیت می آره مرا خواهد بلعید. آخرش می دونم باید دچار همان دلمشغولی ها بدون دلیل سردرد آور شوم. آخرش می دونم باید کت دسته دوم بپوشم و غبطه بخورم به دارایی دیگران. آخرش می دونم باید صاف و اتو کشیده توی خیابون راه برم و مردم با دست منو نشون بدن و بگن این خودشه همون احمق اتو کشیده. آخرش می دونم به قول خانمم این چندتا شوید روی سرم بخاطر این فکرها مزخرف می ریزه. آخرش می دونم چاره ای ندارم جز اینکه خودمو بزنم به دیوانگی مثل محمود دماغ آنقدر تو خیابون احمق بازی در بیارم که دل این مردم چشم و گوش بسته به حالم بسوزه یه نیم نگاهی بهم بندازن فقط همین، البته یه کم مهربون ترهاش تاسف بخورن و برای همدردی برام داستان بسازن که مرتیکه عاشق بوده یا از بس کتاب خونده اینجوری شده یا بعضی ها که اسیر هوچیگری هستند بگن سیاسی بوده با یه چیز محکم زدن توی سرش یا مثل محمود وقتی یه جا وا ی میستم دورم جمع بشن و هر حرف احمقانه که می زنم تفسیر کنن و بگن باید حرفهاشو درک کرد و فهمید وای از این مردم احمق که همشون می دونند که این همون محمود دماغ بیسواد چند سال پیش فقط دیوانه شده. آخرش می دونم داستان ما نقل محافل میشه اگه شانس بیارم، مثل محمود دماغ. آخرش می دونم این فکر که با دو سه تا مقاله سیاسی از کشور بزنم بیرون و بعدش عضو هیئت علمی دانشگاههای خارجی بشم عملی نمیشه. آخرش می دونم زندگی چهره بدش رو با ما نشون می ده. آخرش می دونم باید کت دست دوم بپوشم و سر چهاراهها گدایی کنم. آخرش می دونم واسه یه لقمه نون باید چاپلوسی اینو انو بکنم. آخرش می دونم این شکم لعنتی باید بچسبه به ستون فقراتم و چشمام از گشنگی سو نداشته باشه تا بخونم، اونم این کلمه واضح رو، که انرژی هسته ای حق مسلم ماست. آخرش می دونم از خوردن نفت سیراب می شم. آخرش می دونم غم نان کارشو می کنه و باید مثل خیلی های دیگه چاپلوسی پیشه کنم. آخرش می دونم زنم بخاطر این حرفهایی که می زنم ترکم می کنه یا یکسره راهی تیمارستان می شه. آخرش می دونم این مردم از خواب گران بیدار نمی شن. آخرش می دونم که نمی تونم یه قبر کوچیک برا خودم از پیش تهیه کنم. آخرش می دونم یه نفر پیدا نمیشه تا این لاش بو گندو مارو بندازه توی چاله، آخرش می دونم این نان گرون میشه و کار ما زار. آخرش می دونم، این نیز بگذرد. آخرش می دونم کاوه ای پیدا نخواهد شد امید، کاشکی اسکندری پیدا شود.
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!