سلام. مخلص آقا، دو دهه از رفتنت به دیار خاموشان و خاک گرفتگان می گذرد. دو دهه ای است که مای بیقرار را به امان خدا رها کرده ای و احوالی از مخلوقان خاکی نمی گیری انگار نه انگار که ما هم آدمیم. اگه احوالی از بنده حقیر خواسته باشی بدک نیستم و ملالی نیست، آب باریکه ای است و این زندگی فانی هم می گذرد.

خوب کارو بارت چطوره رفیق بازی و عشق بازی می کنی یا نه اوقات فراقتت را چگونه می گذرانی پارک می روی یا کتابخانه یا زبانم لال می شنی و با رفقات می خداوندی می نوشی، راستی به سلامتی ما هم بنوش، یه ته پیک کافیه، اینجا که بعد رفتنت خیلی عوض شده دیگه مثل قدیما نیست همه عوض شدند رفقات که یادت میاد که با هم لقمه دهانتان را توی دهان مردم می گذاشتین درد مردم درد شما بود و غصه ای جز غصه مردم نداشتین حالا جای همه ی سادگی را پول و پله گرفته و پست و مقام کورشان کرده حالا لادای فکستنی شان شده بنز آلمانی و پول روی پول می گذارند و پوز می دهند راه می روند روی زمین و فخر می فروشند به کی به همان مردمی که بخاطرشان رفته ای و ما را به امان خدا رها کرده ای. آخر مرد مومن تو که اهل حساب و کتاب بودی یه لحظه هم فکر نکردی بعد رفتنت چه بلایی ممکنه به سر ما بیاد. نمی دانم که اونطرفا چه خبره مثل اینجاست یا نه تو که ما رو آدم حساب نمی کنی و امارو اونورارو به ما نمی دی. آقا جان یادت میاد می گفتی این مملکت مال خودمان است و خودمان هم آبادش می کنیم حالا بیا و بین چینی ها و روسها و دیگران چه کرده اند با همان کشورت که می خواستی خودت با دستان خالی ات بسازی یادت می آید  بخاطر کج روی فرماندار شهرمان چه کردی و چگونه برکنارش کردی و چگونه همین مردم از تو حمایت کردند، حالا مقدس شده اند کسی جرات نزدیک شدن به آنان را هم ندارد چه برسه به اینکه ازش انتقاد کنند. پدر جان یکی از این بچه ها می گفت که پدرشو تو خواب دیده تو هم باهاشون بودی می گفت پای منبر یکی نشسته بودین گفتم اینا اونجا هم ولکن نیستند اینجا از وقتی که تو و مردات رفتین از این خبرها نیست تازه جدیا بد جور پارچه همو گرفتن هر دو گروه پای شما رو هم وسط کشیدن ما که نفهمیدیم کی راست میگه ولی می دونیم از جنس شما نیستند.  

راستی حاجی عبدی خانه نشین شده هر چی بهش می گن تو هم یه قسمت از این سفره رو بگیر به کتش نمیره که نمیره می گه آخرت رو به این دنیای مزخرف نمی فروشم. شنیدم همون درس دادن به بچه ها رو دنبال می کنه داره به بچه های این مملکت راه تورو یاد می ده باز شنیدم بهش تذکر دادن بچه ها رو اغفال نکنه و اونها رو فریب نده، که نکنه مثل تو بشن آنوقت بازارشون کساد بشه.راستی شنیدم اونطرف زن گرفتی و تجدید فراش کرده ای مبارکت باشه ما که حسود نیستیم ولی اگه مادر بفهمه حالت رو می گیره و جیره ای که هر هفته برات می فرستاد قطع می کنه غریبه نیستی ما که نتونستیم یه دونش رو هم اینور بگیریم تا خواستیم بجنبیم با لگد زدن تو سینه ما نمی دونم خبر داری یا نه اینورها به این راحتی که تو دو سه تا حوری واسه خودت دست و پا کردی زن گرفتن آسون نیست خونه و کار و ماشین، تازه اگه دلشون برات بسوزه.

بگذریم مادر بزرگ اومد طرف شما دیدیش یا نه بیچاره تا آخرین لحظه هم آرزو داشت عروسی دو سه تا نوه و نویره رو ببینه اجل مهلتش نداد یادت میاد بهش می گفتی حلوای هفتمش رو می خوری نه تنها حلوای تو بلکه حلوای همه پسراش رو هم خورد دستشو بگیر و اگه تونستی آمار اون بقچه ی پر از پولش رو ازش بگیر بی معرفت همشو قایم کرد و رازشو با خودش به گور برد جون خودت با این پول کار ما راه می افته زن و زندگی از این جور حرفها.

راستی عباس هم به پدرش سلام می رسونه با یک دنیا حرف.

همه به همه سلام می رسونند . نامه رو به اولین مسافری که عازم اون دنیا هست می سپارم.

                            به امید دیدار 

                                          پسرت علی