بزرگترین رنجها قادر نیست که سکوت و تحمل را از من بگیرد اما کوچکترین ناگواری هم تا آتشی در من بپا نکند از من دست بردار نیست . اجازه بده رنجهایی که چندین روز بود خفته بودند و باز امشب به جهتی عزیز در روحم بیدار شدند با این چند خطی که برای اولین بار بتو می نویسم بتوانم خاموش کنم. هرچند همیشه خاموشی را در این موارد بهتر از فریاد می بینم اما می دانم فریاد زدن و نوشتن برای عزیزی چون تو ارزشمند و مقدس است. خیلی وقتها فکر میکنم این همه رنجها که بندگان خدا بر من تو روا می دارند و این همه تکفیرها و مخالفتها همه اش لطف خداوندی است چون همین ها روحمان را مانند قلعه ای تسخیر ناپذیر ساخته و لطفش آنچنان آن را جلا بخشیده که هیچ زنگاری مخدوشش نمی کند لطفی که رنج می آورد و من رنج کشیدن را دوست دارم و می دانم که دنیا همه اش رنج و سختی است بی رنجی مرگ است و شادی مداوم جهل، لقد خلقنا الانسان فی کبد ( مسلم است که آدمی را در رنج آفریدیم ) آری من آماده ام آماده رنج. منی که سالها پیش شبها و روزها را در دنیایی دو وجب در دو وجب در تنهایی گذراندم ، شبی_ شاید هم روزی  (چه می دانم ) خواب بودم، دچار روز مرگی مداوم و شناور در افکار پوچ و بی معنا ، و آنگاه آن الهام بزرگ که راه و روش را و جهت را و سمت و سو را نشانم دادکه آنطرفش تو بودی نگاهم کردی و سئوالم کردی و من چشم بسته جواب دادم، براستی اگر در بیداری می پرسیدی در جواب می ماندم یا لااقل مکث می کردم یا ناقص می گفتم ویا حتی چیز دیگری می گفتم اما در خواب پاسخی دادم بی لحظه ای تردید و تامل که آن هنگام تاکنون هر چه بیشتر بدان می اندیشم بیشتر بدان معتقد می شوم و بیشتر به شگفتی می آیم، و این شگفتی از همه چیز زیبا تر و پر برکت تر است برای من. و تو انگاه که نکاهم را دوختم به چشمانت و غمگین گشتم گفتی خدا با ماست و هموست که می راند و حرکت می دهد مبادا شکست بخوریم و من خندیدم از آن خنده ها که فقط تو می فهمی، که من شکست نمی خورم، ایمان و دوست داشتن روئین تنم کرده اند، و باز گفتم وقتی که تنهایی تنهایم کردند و دنیایم قفسی سیمانی چند متر در چندد متر تنگ و تاریک مثل گور بریده از جهان و جهانیان دور از عالم زندگان، و یادها و نام ها نیز از خاطرم گریخته بودند، باز هم در آن خالی و خلا محض احساس کردم که چشمی مرا می نگرد و می پاید، دیده می شوم حس می شوم بودنی در خلوت من حضور دارد کسی یی کسی ام را پر می کند، درآن فراموشخانه ی نیستی و مرگ و تاریکی و وحشت، یار تماشاگری دارم که حیات و روشنی را در رگهایم تزریق می کند، حتی گاهی سلامش می کنم، گاهی از او خجالت می کشم گاهی به او چشم می زنم و مواظب اعمال و رفتار خویشم گاهی در آن تنهایی ام خودم را برایش لوس می کنم از اینکه می بینم از من راضی است از کارم خوشش آمده بخودم می بالم و کیف می کنم خود خواهی ام اشباع میشود، سرافراز و مغرور و قوی و شادمان.

آری ایمان و دوست داشتن یکی را تو یادم دادی و دیگری را من به تو

این دو بس است.

نان؟ من هیچگاه گرسنه نبوده ام .  تقدیم با ارادت