حقیقت
11.jpg)
بعضی وقتها حقیقت آن چیزی که خود را وا می نمایاند بروز نمی کند و همه چیز سر آدم حوار می شود حوار که می گویم نه اینکه آنقدر سنگین باشد که آدم بِبُرد، نه ، می زند توی سینه آدم، مثل سینه پهلو یا همچو چیزی آدم را اذیت می کند. بعضی وقتها آدم فکر می کند همه چیز بر وفق مراد است و حقیقت همین است که دارد می فهمد و می کند ولی وقتی همه چیز وارنه می شود تازه عقلش می آید سرجایش که آنچه می دیده و می فهمیده حقیقت نبوده از قوه ی فاهمه اش کمک می گیرد و تفسیر می کند که این همان اشتباه عقل است و حقیقت برایش مشتبه شده. بعد تازه سر این حرف می رسد که همه ی حرفهای گذشته اش هوا هوس بوده و نباید باورشان کند بهر حال آدمی است و هزار راه نرفته وقتی می رود و تجربه می کند تازه می فهمد همه اش سرابی بوده که خود را حقیقت می نمایانده و بس و آنچه برایش باقی مانده خاطره ای است که باید توی دل دفترچه خاطراتش خاک بخورد و هر وقت یادش آمد فوتی بکند و غباری از رویش بزداید در هر حال همه اش خاطره است و با خاطره هم نمی شود زندگی کرد ، عاقلان گفته اند باید با حقیقت زندگی کرد ولی حقیقت چیست؟ فلاسفه قرن اخیر گفته اند سرت رو درد نیاور حقیقتی در کار نیست همه چیز نسبی است خودشان هم نفهمیده اند چه گفته اند ما هم از غور زیاده در افکارشان ناتوانیم و وقتی ناتوان از تعریف حقیقت شدند رفتن سراغ آزادی یکی از همین ها سفارش کرد روزی دو ساعت خر بشو، خریت کن و بعد گفت آزادی یعنی خریت، و وصیت کرد به مریدانش که شبی دو سه ساعت عر عر کنند و چنین می کنند مریدانش، من چند وقتی است خریت پیشه کرده ام هر شب چند ساعتی عرعر می کنم و گاهی بر من بار می نهند و من تحملش می کنم خریت یعنی همین عرعر کردن بار بردن.
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!