معلمی شغل نیست
معلمی شغل نیست

اولش که یه نگاهی توی چشمهای سفیدم کرد با کلی منت انگار که می خاد شق القمر کنه گفت: مگه معلمی شغله!
منم شرمنده سرم رو انداختم پایین و گفتم می گفتن شغل انبیاست بعد خندید وگفت آخه مرد مومن با این پولی که بهت میدن نمی تونی دماغتو بالا بکشی چه برسه به اینکه جا پای انبیا بزاری همین پیامبر(ص) اگه پول زنش نبود می تونست این قدر جلو بره بعد خودش جواب داد: نه پسر نمی تونست، کم میاورد، بعد یه نیشخند بهم زد از اونها که کفر آدمو در میاره بعد مثل فاتحان جنگ جهانی روی میزش نشست، منم که تحمل نگاه سنگینشو نداشتم مثل آدمهای بهت زده انگار که برق دوهزار وات گرفته باشدش توی جام میخ کوب شدم بعد زدم بیرون و بی اختیار دست کردم و توی جیبم و ته جیبم و کشیدم بیرون اولین بار بود اینکار رو می کردم بیچاره پیامبرا، می خواستم بمونم ولی نمیدونم چرا زدم بیرون معمولا وای میستم و اول جواب می دم بعد می زنم بیرون وقتی هم اومدم بیرون یه بهانه ای هم براش پیدا کردم همیشه این کار رو می کنم بعد گفتم بهتره که یکم هوای تازه بخورم و فکر کنم که واقعا این حرفش درسته یا اینکه می خواست روحیه ام رو خراب کنه آخه می گفتن آدم زرنگی هست اگه بفهمه یکی یه کم ضعیفه دستش می ندازه استثمار فکریش می کنه، از در اتاقش که اومدم بیرون هوا ی تازه رو استشمام کردم بو علف و خاک وبارون همون چیزهایی که برام نوستالژیکه؛ اینها به من قوت میده و ترسمو از این آدمها کمتر می کنه بعد که حالم بهتر شد یه کم فکر کردم به این شغل اونم از جنس انبیاییش، معلمی؛ از همون بچگی ازش حساب می بردم معلم کلاس اولمو خیلی دوست داشتم و معلم ریاضی با اینکه دستش خیلی سنگین بود ولی برای همه عزیز بود از همون اولش معلم ها روی من تاثیر داشتن خیلی دوست داشتم وقتی بزرگ شدم یه جوری از شون تشکر کنم ولی حالا که خودم اینجام و شدم معلم این حس رو دیگه ندارم ای کاش اونا روم تاثیر نداشتن اینجا مثل آدمهای بی مصرف کسی آدمت حساب نمی کنه و وقتی می خای بگی معلمی باید کلی خجالت بکشی تازه اگه کلی لیچار بارت نکنن ولی نمی دونم چرا هنوز هم می گن معلمی شغل انبیاست. من فکر کنم باید بگن پزشکی یا وکالت یا قضاوت شغل انبیاست این جوری خیلی بهتره به پیامبرا هم میادکه حقوق و درآمد مکفی یا حتی بیشتر از اون داشته باشن. از اون وقتی که این فکرها زده به سرم دیگه حوصله این کار رو ندارم می خوام ازش بزنم بیرون از اینکه اینجوری نگام کنن و تاسف بخورن یا طعنه بزنن توی گوش هم پچ پچ کنن که بیچاره معلمه، یا بگن نه نمیشه این که شغل نیست در آمدی هم نداره و تازه وقتی یادم می افته که باید کت دست دوم بپوشم و به بیچارگی زنم نگاه کنم و بچه هام رو ببینم دارن بزرگ می شن بدون اینکه یه دل سیر میوه بخورن سر درد می گیرم بیچاره انبیا چی کشیدن از این بی پولی. حالا خیلی هم متعجب می شم که توی این دنیای هر کی به هر کی یه عده ای هم که هیچی برای گفتن ندارن برات شاخ میشن و دستت می ندازن آدمهایی که توی عمرشون حتی یه کتاب نخوندن سوادشون توی جیب شلوارشونه یا به پست و مقامشون و یا ماشینشون یا خونه تو فلان منطقه ی بالا شهر، آدم می مونه که چی بگه همون بهتر که معلم نباشی غصه نخوری به این وارونگی ارزشها به این هتک حرمت ها به این بی عدالتی ها به خوابی که همه رو گرفته به سیلی که می گن داره میاد به فروپاشی خیلی چیزها و به زوال اصول و عقاید به دیواری که روش خیلی چیزها نوشته می شه و دارن پاکش می کنن. همین که گفتم. من نمی خام دیگه معلم باشم.
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!