خلف وعده

قرار بود کمکم کند ولی نمی دانم چرا هر چه که منتظر ماندم خبری نشد، خودش که یک روز رفتم سراغش برایم گفت: ما به موسی و عیسی کمک کردیم و یونس را در حالی که در دل ماهی از ما قطع امید کرده بود نجات دادیم ولی نمی دانم چرا همینکه نوبت به ما رسید خبری نشد و مرا که دارم در تنگنا دست و پا می زنم کاملا دست تنها گذاشت، خودش گفت: که خلف وعده نمی کنم و تا آخرین لحظه حمایتت می کنم، نمی دانم؛ خودش عالم است. هر چه که فکر کنم عقل بی خردم به جایی قد نمی دهد این تلاشها و جهد ها همه اش بی نتیجه بود و ما ماندیم و ما، و اینهمه گرفتاری، خودش که در جریان همه اش بود ولی نگاهمان کرد و چیزی نگفت، دست مریضات، منبعد یادم باشد خیلی زود اعتماد نکنم این هم از همان جنس حرفهایی است که خودم اعتماد زیادی به آن ندارم یعنی باز می روم و گریه و ناله می کنم که کاری برایم بکند، قدیم ها هر چی ازش می خواستم برایم مهیا می کرد ولی الان که شاخ و دم در آورده ام دیگر از آن خبرها نیست، اصولا تحویلم نمی گیرد یا اگر بگیرد آدم حسابم نمی کند تازه اخیرا در یافته ام که برایم چاله چوله هم جور می کند و اگر وقت بیشتری هم داشته باشد هولم می دهد به داخلش یا غرقی هدمی جور می کند تا کلکم کنده شود، همین چند وقت پیش چنان پشت پایی زد که آثارش هنوز هم در من و اجزای بدنم دیده می شود البته پیران گفته اند که اینها همه اش خیر است یعنی اینکه اودر فکرت است البته از نوع منفی اش که فقط پدرت را در می آورد من هم به این سکندری خوردن ها عادت دارم و انواع و اقسام آن را دیده ام پس باکی نیست.
خودش هم می داند که اینها گلایه نیست که من اهل گلایه نیستم فقط گفتم تا بداند که درسته نخورده ایم ولی دیده ایم. این پایان همه ی افشاگری من در مورد او نیست اول گفتم که خلف وعده کرد و قرارمان یادش رفت و بعد اینکه نان ما را چند وقتی است به اندازه کافی نمی رساند که از او که احاطه دارد بعید است.
اما امشب که تله پاتی کردم باهاش گفت:
رازها را می کند حق آشکار چون بخواهد رست، تخم بد نکار
این قضیه ربطی به خلف وعده و قطع ارتزاق نداشت با این حال از امشب قرار شد دیگه از این حرفها نباشه، یعنی من تخم بد نکارم که او بخواهد آشکار کند و حواسم را جمع کنم تا بیش از این بند به آب ندهم و باز یعنی بدجوری می خواد بزند توی سرم آنچنان که دیگه از جایم بلند نشوم. اولتیماتومش رو خیلی جدی گرفتم و حواسمو جمع کردم چون خودش گفت: این دفعه دیگه از اون دفعات نیست و این تو بمیری از این تو بمیری ها نیست. راستش اینه که این کشمکش ها و چالش ها از اونجا شروع شد که ما خسته و دلزده از این دنیا رفتیم باهاش حرف بزنیم، بعد طبق هر گفتمان تر و تمیزی آخرش یه چیزهایی ازش خواستیم که به مذاقش خوش نیامد و زد زیر همه ی قول و قرارها و دبه کرد (با معذرت). گفتم همیشه دعایت می کنم غم نان اگر بگذارد، دیدم اخمش را درهم کشید و ابروهایش به زیر داد گفت: ما هر که را به اندازه ی وسعش نان می دهیم، گفتم پس آنان که نانی زیاد دارند یا از دهان دیگران بیرون می کشند و بر خود انباشته می کنند را تو می دهی یا آنان از جایی یا قدرتی دیگر ارتزاق می کنند.
الله یبسط الرزق لمن یشا و یقدرو فرحوا بالحیوان الدنیا و ما الحیوه الدنیا فی الاخره الا متاع (رعد25) گفتیم چشم هرچه تو بگویی و باز گفت:

و من یرد ثواب الدنیا نوته منها و من یرد ثواب الاخره نوته منها و سنجزی الشاکرین (ال عمران 144) و گفت: انتخاب کن باز گفتیم چشم، ولی غم نان اگر بگذارد به این کلمه کلا حساسیت دارد ولی خودش می داند اینجا همه اش همین است شاعری می خواهد در رسای آزادی بسراید، غم نان اگر بگذارد، همسایه ای می خواهد به همسایه ای کمک کند، غم نان اگر بگذارد؛ و من که می خواهم دوست داشته باشم، غم نان اگر بگذارد و او مرا نگریست سرش را به علامت تاسف تکان داد والله لا یحب الکافرین.
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!