هدیه ای از یک دوست
سكوت ما به هم پيوست و ما "ما" شديم
تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد
آفتاب از چهره ما ترسيد
دريافتيم و خنده زديم
نهفتيم و سوختيم
هرچه به هم تر تنهاتر
از ستيغ جدا شديم
من به خاك آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتي و خدا شدي
سهراب
+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 19:37 توسط علی
|
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!