خيلي بدبختي ها در زندگي نصيبم شده، يكي همين پدر زن كله كدوي بي خاصيتم، آخرين بازمانده عصر دايناسورها با آن تزهاي عجيب و غريب سياسي اش با آن پزهاي روشنفكري كه مي دهد و آن كت و شلوار و عينك تقلبي اش و پيپ و چهار پنچ تا ايسم كه از بر كرده، فقط براي اينكه نشون بده از روشنفكرهاست اولش از كله پاچه فروشي شروع كرد بعدش تقي به توقي خورد و چهار پنج تا آپارتمان ساخت و فروخت وضعش از اين رو به اون رو شد  امكان نداره توي بحثهايي كه مي كنه نامي از كله و فوايدش نباشه سرو كله زدن با اين فسيل عواقب بدي داره چون آقاي فسيل كمتر فكر مي كنه،وقتي در بحث كم مي آره هر چي تويه دستش داره سمتت پرت مي كنه حوصله منو كه اصلا نداره مي گه شما جونا چيزي حاليتون نيست نون در آوردن بلد نيستيد زن بچتون از گرسنگي مي كشيد بعد دو سه تا از كلماتي كه از بر كرده و توش ايسم داره رو تكرار مي كنه و بعد چهار پنج تا فحش آبدار و آخرش مي گه نوكر اجنبي.   

دومي زنم، دگرديسي شده زير عمل جراحي بيني و ركوردار بيشترين جراحي روي دماغ البته هنوز نامش توي كتاب گينس ثبت نشده طرفدار پرپا قرص سنت(در مقابل مدرنيته) از آنهايي كه وقتي كم مي آره كسي جلودارش نيست يك بار از فرط عصبانيت با ماهي تابه محكم كوبيد توي سرم وقتي به هوش اومدم نديدمش از اونجا رفته بود نزديك بود بميرم عين خيالش هم نبود. از روزي كه توي انتخابات اخير برنده شده ديگه به هيچ صراطي مستقيم نيست قدرت سياسي كله شو پوك كرده، نمي دونم چرا اصلا گرفتمش اين از آن نمي دانم هاست كه واقعا برايش جوابي ندارم

توي كوچه پشتيمون مي شستن مادرم مي گفت: حيف دختر قادر كله پاچه فروش نيست همينطور مجرد بمونه بهتر نيست براي اين پسره كله خر درستش كنيم من تازه از دانشگاه اومده بودم كلي حرفاي جديد ياد گرفته بودم آزادي و از اين جورها مزخرفات، پدرم هميشه مي گفت اينها برات نون آب نميشه اين چرندياتي كه يادت دادن سرت رو به باد مي ده تا اومدم بجنبم ديدم آيينه دق نشسته بغل دستم و يارو داره صيغه رو مي خونه، اگه پسرم و دختر گلم نباشند زندگي كردن برام خيلي مشكل ميشه

 اول زندگي عاطل و باطل بودم آيينه دق كلي راهكار مي داد مثلا اينكه يك وجب ريش بزارم و كلي چاپلوسي كنم و از اين حرفها ولي من زير بار اين مزخرفات نمي رفتم كلي گرفتاري كشيدم تا آخرش شدم معلم اين آرزوم بود من هيچ وقت به هيچ يك از آرزوهام نرسيدم اين اولين باري بود كه آرزوم برآورده ميشد، البته آيينه دق راضي نبود همينطور پدر كله پارچه فروشش در حالي كه پكي به پيپش مي زد سرشو بلا مي گرفت و مي گفت آخه يه معلم توي سي سال خدمتش نمي تونه پول يه آپارتمانمو در بياره آيينه دق مي گفت معلمي نون و آب نداره ولي خودش هم مي دونست همينو به شوهر كله خرابش به زور دادن به هر حال شانس بهم رو كرد يا به قول مادرم شانس بهم رو نكرد، حالا من آقاي معلم هستم.....  از اونهايي كه كت و شلوار مي پوشه و يكم پولهاشو خرج مي كنه و دوسه بار هم ضامن برادر زنش شده البته وقتي اولش زير بار نرفته ولي با مداخلات آيينه دق مجبور به اين كار شده حالا آقاي معلم هستم از اونهايي كه هنوز فرسوده نشده از اونهايي كه آرزو داره هر جوري شده مملكتشو بسازه از اونهايي كه حاضر سرشو به خاطر دانش آموزاش بده از اونهايي كه عاشقه كارشه و از اونهاي كه:

دلداه است به راه وطن و پايدار تا پاي دار......