مادر بزرگ

 مادر بزرگ من آدم مقتدري بود از اونهايي كه درسه نخونده ملا بود خيلي سرش مي شد قد بلندش هيبتي براش ساخته بود كه كاريزماش مي كرد از همه مهم تر خيلي دلسوز و مهربون بود حرفهاش رد خور نداشت همش به واقيت تبديل مي شد همه خانواده دوستش داشتن ولي نمي دونم اين زن با همه ابهتي كه داشت چرا وقتي از دست پدربزرگم كتك مي خورد لام تا كام حرف نمي زد اين موضوع براش يك امر عادي بود از همه بدتر اينكه اهل خانواده به اين موضوع به عنوان يك امر طبيعي و معمول نگاه مي كردن اونها هاج وواج ايستاده ايستاده كتك خوردن مادربزرگ  رو نگاه مي كردن و دم فرو مي بستن كسي هم از اين موضوع شكايت نداشت با اين كه كوچيك بودم و كمتر مي فهميم اما درك مي كردم كه همه از اين موضوع راضي اند و پدربزرگم هم داره وظيفه مردانش رو انجام مي ده  اين صحنه ها كاملا برام تكان دهنده  بود خيلي وقتها آرزو مي كردم تا بزرگتر بودم و دو تا مشت محكم مي زدم توي صورت پدر بزرگم ، پدر بزرگم يك كشاورز ساده بود از اونهايي كه به لطف اصلاحات ارضي صاحب كلي زمين شده بود آدم خشكي بود چيزي از آداب نمي دونست منطقش منطق كتك بود همين و بس با اين حال همه اهل خانه دوستش داشتن ازش حساب مي بردن وقتي مي خواستن ازش تعريف كنند مي گفتن خيلي سياست داره مادر بزرگم مي گفت مرد بايد سياست داشته باشه بايد دست بزن داشته باشه بايد مقتدر باشه حتي اونها از اين اينكه پدر بزرگم هتاكي مي كرد ناراحت نبودند بلكه اونو نوعي اقتدار مرد مي دونستن. گاهي اوقات از پدرم مي پرسيدم چرا مادر بزرگ و همه زنهاي محله بايد كتك بخورن پدرم يكي دوتا سرفه بلند مي كرد بادي به غب غب مي انداخت و با صداي كلفت مي گفت زنها شيطانند مرد نبايد عقلشو بده دست زنش، اونها مكارند، پسرم، وقتي زن ناشزه مي شه بايد كتك بخوره اين دستوره شريعته، پشت همه جنگهاي بزرگ يك زن وجود داره ببين حضرت علي به دستور و تحريك يه زن شهيد كردن با اينكه بچه بودم ولي مي فهميدم كه چطور مردها همه ضعفها و كم كاريهاي خودشون رو مي انداختن سر زنها و ديواري كوتاه تر از ديوار زنها براشون وجود نداشت، پدرم هم كم دستي از پدرش نداشت اون هم اين كار رو براي اينكه نشون بده داراي سياسته و فرزند خلفي براي پدرش هست انجام مي داد بيچاره مادرم خيلي كار مي كرد از صبح تا غروب توي مزرعه بود، من و يكي از خواهرهام توي مزرعه به دنيا اومديم براي همين بچه هاي محله بهم مي گفتن پسر مزرعه من از اينكه مي ديدم مادرم اينقدر زجر مي كشه دلم مي گرفت گاهي اوقات خودمو سپر مي كردم تا مادرم كمتر كتك بخوره به هر حال اين سرنوشت زنهاي دهه شصت بود دهه ظلم به زنها و دهه مرد سالاري محض. اما دهه هفتاد خيلي چيزها براي خانواده ام عوض شد ديگه خبري از اون كتكها نبود پدرم هميشه از مادرم مي خواست حلالش كنه و مادرم با اون قلب مهربونش بهش لبخند مي  زد خواهرهام وقتي نوبت ازدواجشون شد آزادي كامل داشتن كه شوهرشون رو خودشون انتخاب كنند بحث روز دهه هفتاد بحث تفاهم و تحصيل خانمها توي دانشگاه و شاغل شدنشون بود دهه هشتاد رشد علمي خانمها جهش بزرگي داشت ولي ديگه خبري از تفاهم نيست حالا پول حرف اول رو مي زنه فكر كنم خانمها بايد تكليف شون رو مشخص كنند و از بين اين موارد يكي رو انتخاب كنند اقتدار مرد رو مي خوان يا تفاهم رو مي خوان يا ماديات رو يا جمع اينها رو من فكر مي كنم زنها بايد خودشون به خودشون كمك كنند، تا يك تحول بزرگ در زنها به وجود نياد احقاق حقوق اونها ممكن نخواهد شد به هر حال از اينكه يه كم از اون نابرابري ها كمتر شده خيلي خوشحالم و متاسفم كه عمر مادربزگم كفاف نكرد تا اين پيشرفت رو ببينه....