چون حسنك را از بست به هرات آوردند ، بوسهل زوزني او را به علي رايض چاكر خويش سپرد، و رسيد بدو از انواع استخفاف آنچه رسيد، كه چون باز دستي نبود كار و حال او را از انتقام ها و تشفي ها رفت.......

و چون امير مسعود رضي الله عنه از هرات قصد بلخ كرد علي رايض حسنك را به بند مي برد و استخفاف مي كرد و تشفي و تعصب و انتقام مي بود.......

و به بلخ در امير مي دميد كه ناچار حسنك را بر دار بايد كرد......

روز سه شنبه بيست و هفتم صفر چون بار بگسست امير خواجه را گفت به طارم بايد نشست حسنك را آنجا خواهند آورد با قضات و مزكيان تا آنچه خريده آمده است جمله به نام ما قباله نبشته شود و گواه گير بر خويشتن . خواجه گفت چنين كنم. و به طارم رفت و جمله خواجگان و اعيان و صاحب ديوان رسالت و خواجه ابوالقاسم كثير و بوسهل زوزني و بوسهل حمدوي آنجا آمدند. و امير دانشمند نبيه و حاكم لشكر را ، نصر خلف ، آنجا فرستاد. و قضات بلخ و اشراف و علما و فقها و معدلان و مزكيان، كساني كه نامدار و فراروي بودند، همه آنجا حاضر بودند و بنشسته. چون اين كوكبه راست شد – من كه بوالفضلم و قومي بيرون طارم بدكانها نشسته در انتظار حسنك- يك ساعت بود، حسنك پيدا آمد ، بي بند، جبه اي داشت حبري، رنگ با سياه مي زد ، خلق گونه، دراعه و ردايي سخت پاكيزه و دستاري نيشابوري ماليده و موزه ميكاييلي نو در پاي، و موي سر ماليده، زير دستار پوشيده كرده اندك مايه پيدا مي بود، والي حرس با وي و علي رايض و بسيار پياده از هر دستي. وي را به طارم بردند ..........

.... چون حسنك بيامد خواجه ( حسن ميمندي نخست وزير سلطان مسعود) بر پاي خاست چون او اين مكرمت بكرد همه اگر خواستند يا نه بر پاي خاستند، بوسهل زوزني بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام و بر خود مي ‍ژكيد. خواجه بزرگ روي به حسنك كرد و گفت : خواجه چون باشد..... بوسهل را طاقت برسيد گفت خداوند را چرا بايد با چنين سگ قرمطي كه بر دار خواهند كرد بفرمان امير المومنين چنين گفتند؟ ..........

حسنك گفت: سگ ندانم كه بوده است، خاندان من و آنچه مرا بوده است از الت و حشمت و نعمت جهانيان دانند، جهان خوردم و كارها راندم و عاقبت كار كار آدمي مرگ است اگر امروز عجل رسيده است كس باز نتواند داشت بر دار كشند يا جز دار، كه بزرگتر از حسين علي نيم، اين خواجه كه مرا اين مي گويد مرا شعر گفته است و بر در سراي من ايستاده است . اما حديث قرمطي به از اين بايد، كه او را باز داشتند بدين تهمت نه مرا .........

دو قباله نبشته بودند همه اسباب و ضياع حسنك را به جمله از جهت سلطان،{ البته همه مرافعه بر سر همين ثروت بود. حسنك پيش مي گفت: «اين جوان( منظور سلطان ) به حطام من نگرد و خويشتن بد نام كند» يعني به خاطر اين مال عاقبت ما را مي كشد نام ننگ بر خود مي گذارد} و يك ضياع را نام بر وي خواندند و وي اقرار كرد به فروختن آن به طوع و رغبت و آن سيم كه معين كرده بودند بستند، و آن كسان گواهي نبشتند و حاكم سجل كرد و مجلس و ديگر قضات نيز علي الرسم في امثالها.........

و آن روز و آن شب تدبير بر دار كردن حسنك در پيش گرفتند و دو مرد پيك راست كردند با جامه پيكان كه از بغداد آمده اند و نامه خليفه آورده كه حسنك قرمطي را بر دار بايد كرد و به سنگ ببايد كشت تا  بار ديگر بررغم خلفا هيچكس خلعت مصري نپوشد و حاجيان را در آن ديار نبرد........

حسنك را به پاي دار آوردند، نعوذباالله من قضاء السوء، دو پيك را ايستانيده بودند كه از بغداد آمده بودند. و قرآن خوانان قرآن مي خواندند. حسنك را فرمودند كه جامه بيرون كش، وي دست اندر زير كرد و ازاربند استوار كرد و پايچه هاي ازار ببست و جبه و پيراهن بكشيد و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بايستاد و دست ها بر هم زده، تني چون سيم سفيد و رويي چو صد هزار نگار و همه خلق به درد مي گريستند. خودي روي پوش بياوردند عمدا تنگ چنانكه روي او به سنگ تباه نشود كه سرش را به بغداد خواهيم فرستاد نزديك خليفه و حسنك را همچنان مي داشتند، و او لب مي جنبانيد و چيزي مي خواند ، تا خود فراختر آوردند.

........ احمد جامه دار بيامد سوار و روي بر حسنك كرد گفت كه خداوند سلطان مي گويد.... اميرالمومنين نبشته است كه تو قرمطي شده اي و بفرمان او بر دار مي كنند. پس از آن خود فراختر كه آورده بودند سر و روي او را بدان بپوشانيدند........ و حسنك را سوي دار بردند و به جايگاه برسانيدند، بر مركبي كه هرگز ننشسته بود بنشاندند و جلادش استوار ببست و رسن ها فرود آورد. و آواز دادند كه سنگ دهيد، هيچكس دست به سنگ نمي كرد و همه زار زار مي گريستند خاصه نيشابوريان پس مشتي رند را سيم دادند كه سنگ زنند، و مرد خود مرده بود كه جلادش به رسن به گلو افكنده بود و خبه كرده. اين است حسنك و روزگارش و........ اين داستاني است با بسيار عبرت.....

چون از اين فارغ شدند به بوسهل و قوم از پاي دار بازگشتند و حسنك تنها ماند چنانكه تنها آمده بود از شكم مادر. و حسنك قريب هفت سال بر دار بماند چنانكه پاي هايش همه فرو تراشيد و خشك شد چنانكه اثري نماند تا به دستور فرو گرفتند و دفن كردند چنانكه كس ندانست كه سرش كجاست و تن كجاست. و مادر حسنك زني بود سخت جگر اور.... چون بشنيد هيچ جزع نكرد و گفت بزرگا مردا كه اين پسرم بود و ماتم پسر سخت نيكو بداشت .

تاريخ بيهقي ص 221 تا 236