اندر حکایت آن مرد
احمد بن عبدالله خجستاني را پرسيدند كه تو مردي خر بنده {خرك چي } بودي، به اميري خراسان چون افتادي؟ گفت: به بادغيس در خجستان روزي ديوان خنظله باد غيسي همي خواندم. بدين دو بيت رسيدم:
مهتري گر به كام شير در است شو خطر كن زكام شير بجوي
يا بزرگي و عزت و نعمت و جاه يا چو مردانت مرگ روياروي
داعيه اي در باطن من پديد آمد كه به هيچ وجهه در آن حالت اندر بودم راضي نتوانستم بود، خران را فروختم و اسب خريدم و از وطن خويش رحلت كردم و به خدمت علي بن الليث شدم.... علي بن الليث مرا .... به خراسان به شحنه گي اقطاعات فرمود، و من از آن لشكر سواري صد به راه كرده بودم و سواري بيست از خود داشتم.... چون به كروخ رسيدم فرمان عرضه كردم، آنچه به من رسيد تفرقه لشكر كردم و به لشكر دادم، سوار من سيصد شد. چون به خواف رسيدم و فرمان عرضه كردم خواجگان خواف تمكين نكردند و گفتند ما را شحنه اي بايد با ده تن، راي من بر آن جمله قرار گرفت كه دست از طاعت صفاريان باز داشتم و خواف را غارت كردم.... به بيهق در آمدم، دو هزار سوار بر من جمع شد، بيامدم و نيشابور را گرفتم و كار من بالا گرفت و ترقي همي كرد تا جمله خراسان خويشتن را مستخلص گردانيدم... احمد بن عبدالله به درجه اي رسيد كه به نيشابور يك شب سيصد هزار دينار و پانصد سر اسب و هزار جامه بخشيد و امروز از ملوك قاهره يكي اوست.
تاريخ بيهقي
اين حكايت در مورد مردي است كه ساليان بسيار دور مي زيست از هيچ به همه چيز رسيد و بسيار حكمراني كرد.
او در روزگار جواني و كودكي خويشتن را رياضتها كرد چون زور آزمودن و سنگ گران برداشتن و كشتي گرفتن و چاپلوسي كردن و در گوش ديگران موس موس كردن، هميشه به فضل الاهي خلق خويش را به راستي و درستي و ترك رذايل دعوت مي كرد همچنان در عبادت كردن سرآمد روزگار خويش بود يك سجده وي را بيست دقيقه تخمين زده اند يكي از بزرگان احمد بن صالح رضي الله عنه اندر كرامات وي گفت: بسيار سخت مي زيست بر پيشاني اش جاي سجده گاه به وضوح نمايان بود لبخند بر لبانش هميشه جاري بود كسي او را ترش روي نديده و بسيار مهربان ورئوف بود چنانكه اگر سائلي برايش رقيمه (نامه)همي مي فرستاد و سيمي درخواست مي كرد مضايقه نمي فرمود با ستمگران سر ناسازگاري بسيار داشت و همه دنيا را دشمن بالفعل يا بالقوه خويش و مردمش مي دانست و بسيار از اين مسئله سود مي جست بسيار رقي القلب بود. ركابداران وي گفته اند: هنگامي كه مي خواست پاي افزار در پاي كند برايش رديف مي شد خود را حامي مستضعفان مي ناميد از همين جهت فقرا وسائلين و مستضعفان و رعيت گردش را گرفتند آنان فضائل بسياري برايش قايل بودند او را مردي زكي الخلق زكي النفس رضي الخلق مي ناميدند. به زودي آنچنان معروف شد كه حتي از خليفه نيز پيشي گرفت البته او پاي خود از گليمش درازتر نكرد هر از چند گاهي در انظار عموم دست خليفه مي بوسيد گويند خليفه او را همچون فرزند خود دوست مي داشت حتي گفته اند او را بر وزير اعظم و دست راستش برتري مي داد با همه اين كرامات در واقع اومردي كينه توزبود مخالفان را به شدت سركوب مي كرد گفته اند هنگامي كه قدرت به دست گرفت يكي از هم بازيان بچگي را به علت نامعلومي سربريد وقتي كه اوضاع ديار خويش را كمي سرو سامان داد ادعا كرد كه تمام راهزانان را يكجا نابود خواهد كرد و دست نامردان را از بيت المال قطع خواهد نمود اما هيچ يك از آن وعده ها عملي نشد با اين حال براي اينكه همچنان بر سر قدرت بماند هر از چند گاهي سرو صدايي مبني دستگيري چند راهزن به راه مي انداخت در تاريخ طبري آمده عده اي از مردم، بعضي از نزديكان او را درحال راهزني و غارت اموال مردم بيگناه ديده اند اما كسي جرات ابراز آنچه ديده نداشت جويني در تاريخ جهانگشا گفته: احمد بن عبدالله خجستاني مردي خركچي بود كه به حكمراني رسيد به خواص خود هداياي زيادي عطا مي فرمود آنچه در بيت المال داشت به اطرافيان و چاپلوسان خود تفريق مي كرد با اين كارش دشمنان زيادي براي خود تراشيد عده زيادي از مردم به خونش تشنه بودند زيرا در زمان حكمراني وي همه چيز از هم پاشيد آنچه از صنعت و توليد باقي مانده بود يك اسم بيشتر نبود غربيان و شرقيان از هر سو استقلال و عزت سرزمين را به يغما و تاراج مي بردند با اين حال خود اعتقاد داشت كه ظرف چهار سال طومار اقتصاد دنيا را در هم خواهد پيچيد عقلاي زيادي او را پند همي دادند كه با مردم مدارا كن پاي از گليم خود دارز تر مكن اما او گوش بدان واعظان نمي داد خبرگان زمانش عزلت نشين و دانشمندان در حال كوچ، نخبه گان در بند هرچه بدو پند مي دادند افاقه نمي كرد از اين رو لابه پيش خليفه بردند او نيز نصيحتي كرد و پندي داد در عين حال فرمان داد تا اختيارات بيشتري بر وي دهند غافل از آنكه انچه مي كند اتشي است كه بر خرمن خويش مي زند.
تاريخ نويسان گفته اند كارهايش بالاخره صبر سوز شد، يك روز مردم در خانه اش ريختند و طومارش در هم پيچيدند او را در حالي كه خفته بود خفه كردند.
اين حكايت مردي است كه از خربنده گي به زعامت امور رسيد اما اين نعمت كه از سادگي توده و زيركي اش به او هديه شده بود قدر ندانست خداوند نيز تا ابد با او همراهي نكرد و عاقبتش همانطور شد كه بايد مي شد.
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!