دوکاج

درکنارخطوط سیم پیام خارج ازده دو کاج روییدند
سالیان درازرهگذران آن دوراچون دودوست می دیدند
روزی ازروزهای پاییزی زیررگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج هابه خودلرزید خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تامل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی مردم آزاراز تو بیزارم
دورشودست ازسرم بردار من کجا طاقت تو را دارم
بینوا را سپس تکانی داد یار بی رحم وبی محبت او
سیم ها پاره گشت وکاج افتاد بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند که عیب کارازچیست
سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکراربرخطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند.
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!