علوم اجتماعی در ایران، توطئه یا نیازبومی
اما اصلی ترین نکته ای که مطرح است بحث و گفتگو در مورد نحوه ورود علوم انسانی و علوم اجتماعی و جایگاه آن در جامعه است. علوم انسانی و اجتماعی در غرب سازنده ی ماهیت جامعه جدید است. در حالی که علوم انسانی و اجتماعی در ایران به واسطه عده ای افراد، همانند امری بی اصل و نسب با تعابیری چون بچه سر راهی خوانده شده است. این تعبیر در سال جدید به واسطه بعضی از اساتید علوم اجتماعی و به دلیل نقد دیدگاه حاکم نسبت به علوم انسانی و اجتماعی مطرح شده است. در طرح این مفهوم و داوری نسبت به علوم اجتماعی دو نیت وجود داشته باشد.
1. بی پایگی این علوم در ایران که ضرورتا منجر به انس و الفت بین جامعه و این علوم مهم می شود.
2. بی پایگی این علوم که ضرورت حذف و سرکوب این نوع معرفت را ایجاد می کند. به عبارت دیگر مدعیان این گونه علوم انسانی و اجتماعی قصد دارند با هجوم همه جانبه به سرکوب این حوزه اقدام کرده تا امکان اثر گذاری از مجموعه اصحاب این رشته ها باز ستانده شود. طرح مفهوم سر راهی بودن علوم اجتماعی می تواند مجوز برای نابود کردن آنها باشد. درصورت قبول این فرض، مسئله جدی مطرح می شود، آیا واقعا تنها این علوم در جهان ایرانی سرراهی هستند؟ در غیر این صورت تکلیف فلسفه، علوم اقتصادی، علوم فنی و مهندسی، علوم پزشکی و سایر علوم دیگر چه می شود؟ اصلا تکلیف جامعه جدید هم که به دلیل جدید بودن سر راهی است، چه می شود؟ آیا این نوع نگاه به علم موجب نابودی هر آنچه در طول قرن ها برای ایجاد و استقرار آن تلاش کرده ایم، نمی شود؟
با قبول این سئوالات و پاسخ مثبت به آن وقبول اینکه علوم و جامعه جدید به طور ناخواسته در خانه ما مطرح و مانند بچه سر راهی است، ضرورت تخریب جامعه جدید و عناصر آن ( از قبیل علم و دانش و تکنیک ) پیش می آید و در نهایت بازگشت به دوره گذشته اصل می شود.
صورت دیگر این سخن، بازگشت به نظام ایلیاتی، روستایی و سنتی ایرانی است که در آن نه غم و نه درد و نه ضرورتی برای کار و پیشرفت و توسعه وجود داشت. دومین نکته ای که در سخن مدعیان سرراهی بودن علوم اجتماعی وجود دارد، محوریت عمده و تام غرب و تمدن غربی و نادیده گرفتن تلاشهای ملل متعدد است. در نتیجه با قبول سرراهی بودن علوم در ایران، غرب مجاز خواهد بودکه ضمن ورود و استقرار در نظام فرهنگی و سیاسی ایران تعیین کننده هم باشد. در نتیجه همه تلاشهایی که تاکنون برای انطباق دادن طفل سرراهی صورت گرفته است،غلط خواهد بود. این بدبینانه ترین دیدگاه در مورد وضعیت علوم اجتماعی در ایران است. اصل عمده در این زمینه جدایی جامعه ایرانی از جامعه غربی است. غرب امری متفاوت و متضاد با ایران است، ولی اگر فرض به گونه ای دیگر باشد، آن وقت علوم اجتماعی دیگر سرراهی نخواهد بود؛ علوم اجتماعی علومی جهانی خواهد بود که هر ملت و گروهی و تمام مدافعان پارادایمی و سنتی در آن نقش خواهند داشت. با این استدلال است که مارکس وبر موسس جامعه شناسی مدرن که در متن اجتماعی، فلسفی و فرهنگی آلمان رشد کرده و اندیشه هایش توسعه یافته است، هم می تواند از سلطه فرهنگ آلمانی خارج شده و با جهان اندیشه ایرانی مرتبط شود. وبر می تواند با تاکیدی که بر فرهنگ دارد، در مطالعات فرهنگی ایرانی نقش آفرین باشد. اندیشه او می تواند برای ما فضایی برای نقد دیدگاه های ماتریالیستی جبرگرایانه فراهم نماید. البته ابن نوع استدلال در مورد به کار گیری اندیشه کارل مارکس هم صادق است. اندیشه مارکس را می توان از الزام های فلسفی و حوزه ای آن خارج کرد و در فهم نحوه و میزان توسعه سرمایه داری وابسته در ایران مورد استفاده قرار داد. نکته ای که تا حدود زیادی قابل توجه است، کم ادعایی علوم اجتماعی در فهم مطلق جامعه و فرهنگ از یک طرف و از طرف دیگر، توجه به شرایط و موقعیت های اجتماعی از جانب دانشمندان اجتماعی در فهم تحولات و تغییرات جوامع و فرهنگ ها است. تغییر نگاه صورت گرفته در درون معرفت اجتماعی ضمن اینکه این معرفت را به نوعی دچار خضوع کرده است، موجب شده تا سهم اندیشه ها و مناقشات موقعیتی بیشتر شود.
توطئه ای به نام علوم اجتماعی
علوم اجتماعی در ایران با توجه به مجموعه شرایطی که بیشتر مانع توسعه آن بوده، نتوانسته نقش تاریخی خود را به عهده بگیرد. از مجموع این عوامل و شرایط به مهم ترین آن اشاره می کنم؛ ضعف نهاد علم در ایران، کمی تعداد محقق و دانشمند در این حوزه، مشکلات ساختاری در سازمان علوم اجتماعی، ناتوانی برای نفوذ در نظام سیاسی، نگاه اعتراضی نسبت به قدرت و دولت های ایرانی، بی توجهی دولت ها و نیروهای اجرایی در تصمیم سازی و تصمیم گیری بدون حضور علوم اجتماعی طرح دیدگاه های افراطی در مورد این علم تحت عنوان غربی بودن. در کنار این موارد ایدئولوژیک بودن نیز به شکل گیری فضای بحرانی انجامیده و در نهایت از نقش مفید و موثر این علم در مدنیت ایرانی کاسته است. عوامل متعدد باعث شده تا علوم اجتماعی در نزدیک گروهی به نام به عنوان علوم تزئینی، و نزد گروه دیگر به عنوان علم ایدئولوژیک و نزدیک یک گروه تصمیم ساز هم به عنوان علم خطرآفرین و کفریات مطرح شود.
علوم بی کارکرد
نگاه توطئه آمیز به علوم اجتماعی باعث شده تا این علوم بی کارکرد شوند و از سویی برای بسیاری در خارج از این حوزه به واسطه وظایف اجتماعی و توسعه ای امکان کار و ثروت اندوزی فراهم آورد. در اولین گام بی استفاده شدن این حوزه معرفتی ضمن اینکه به ضرر علوم اجتماعی است به ضرر جامعه هم خواهد بود. این امکان برای هیچکس و سازمانی در ایران نیست تا به تعطیلی این حوزه حکم دهد. اگر هم حکمی صادر شود، شرایط به گونه ای است که زمانی بعد حکمی انقلابی برای ادامه کار صادر خواهد شد. اولین و حتمی ترین نتیجه آن نیز حذف سرمایه اجتماعی کشور خواهد بود. اگر قرار بود عده ای با تلاش و کار حرفه ای شان در توسعه فضای نقد و بررسی اجتماعی در جریان مدرن شدن ایرانی موثر باشند، به انجام حداقل کارها اقدام می کنند و همین کارها حداقلی به عنوان حداکثر انتظار از سازمان علمی ( استادان دانشگاه ) تلقی خواهد شد. واضح تر اینکه اگر قرار بود صاحبان تخصص علم و دانش اجتماعی به توسعه فضای نقد و گفت گوی اجتماعی، تقویت عقل اجتماعی، شکل گیری جامعه مدرن، مدنیت و تقویت حیات اجتماعی مدرن بپردازد. تنها به کارهای خاصی همچون تالیف کتاب، آموزش و مفاهیم و مقدمات و در نهایت به کارمندی بسنده می کردند و در حالی که می توانند جزو نیروهای باقدرت و تلاشگر اجتماعی باشند، به افرادی حاشیه ای تبدیل می شوند. شاید به حاشیه خواندن اصحاب علوم اجتماعی به شکل گیری حوزه نقد سیاسی و قدرت کمک کرده باشد. اگر این افراد در جریان توسعه اجتماعی و نوسازی اجتماعی و فرهنگی کشور قرار می گرفتند و بخشی از مسئولیت های جامعه و توسعه به عهده آنها قرار گذاشته می شد از توسعه فضای رادیکالی به لحاظ سیاسی و اجتماعی جلوگیری می کردند. حال این سئوال مطرح می شود که به حاشیه کشاندن متخصصان و روشنفکران منجر به حذف آنان می شود یا رادیکال شدن فضای سیاسی و اجتماعی؟ این سئوالی است که باید ازطرف مدعیان حذف و تسویه اساتید پاسخ داده شود.
فرصت طلبان می آیند
نتیجه دیگر حاشیه نشینی اصحاب علوم اجتماعی، تحقق فرصت طلبی علمی و پژوهشی است. ممکن است مدیری در سازمانی مدعی این باشد که تحقیق و پژوهش و ارزیابی برنامه ای را به استادی که متهم به سکولار است، نمی سپارم. شاید او حق داشته باشد که البته جای بحث دارد. حال با فرض اینکه حق بااوست و باید در آینده پاسخ گوی مسئولیتش باشد، لازم است ببینیم پژوهش و تحقیق و در نهایت علوم اجتماعی در ایران از این منظر چه سرنوشتی خواهد داشت. این مدیر محترم برای ارزیابی کارهای سازمانش نیاز به ارزیابی و پژهش دارد. پژوهشگر را کجا باید یافت؟ در دانشگاه یا ر میان همکاران و دوستان؟ در میان دانشگاهیان که فرد مناسبی پیدا نمی شود، باید به سراغ همکاران و دوستان رفت. این گروه از افراد اگر محقق و پژوهشگر بوده دارای مدرکی و نامی هستند، آن رابه دلیل ارتباط با یکی از دانشگاه ها و مراکز پژوهشی کسب کرده اند. درنتیجه دوستان و همکاران هم از همان ویروسی رنج می برند که اساتید دانشگاهی را به بیماری سکولار شدن دچار کرده است با نادیده گرفتن نفوذ این ویروس، کار پژوهشی سفارش داده می شود. کار در صورتی می تواند شروع شود که از قواعد و قالب علمی برخوردار باشد. یکی از شرایط این قالب، وجود همکار مشاور و داور وناظر است. اینجا است که سر وکله استاد سکولار در طرح ها پیدا می شود. اگر در گذشته طرح ها با راهنمایی و مدیریت اصلی ترین و متخصص ترین افراد در حوزه انجام می شد و دوستان و همکاران در سطح دوم در طرح حاضر بودند، امروز جای افراد عوض شده و متخصص ترین افراد به عنوان نیروهای دست دوم و سوم و درمقام آخر قرار می گیرند. این نوع جابجایی در اولین مرحله با سیاست های مدیر غیر سکولار سازگار است ولی در نهایت هم به ضرر همین مدیر دلسوز تمام می شود و هم ضعف سازمان علمی و تحقیر استاد با صلاحیت می انجامد. با صورت های دیگر سفارش کار هم در نظام مدیریتی روبرو هستیم. کارهای پژوهشی به افراد و گروه هایی سفارش داده می شود که کمترین تجربه پژوهشی دارند. نتیجه آن شکل گیری سازمان های پژوهشی و تحقیقی بی صلاحیتی می شود که دامنه فرصت طلبی علمی و پژوهشی را گسترش خواهد داد. حاصل کار این عزیزان مانند عزیزانی خواهد شد که برای کسب مدارج بالا نمی توانستندبه دانشگاه های دولتی و با صاحب و کتاب وارد شوند، در جریان کمک به تاسیس سازمان ها و مراکز آموزشی جدید ضمن اینکه مدرک جدید کسب کردند به فرصت طلبی علمی کمک کردند. امید است حاصل نقد بی رحمانه علوم اجتماعی همین نوع نتیجه ای نداشته باشد که برای دولت های پیشین اتفاق افتاد.
نتیجه دیگری که از نقد بی رحمانه و بی قاعده علوم اجتماعی برای کشور حاصل می شود، ترجیح نظر و تصمیم مدیران و کارگزاران در حوزه اجتماعی به محققان و کارشناسان اجتماعی است.این معنی را در حوزه خانواده و فرهنگ عمومی می توانیم ببینیم. مدیران و مجریان بدون کمترین کارشناسی به طرح مباحثی در مورد مشکلات خانواده و فرهنگ می پردازند. در حالی که با کمترین دقت و کار کارشناسی می توان راه دیگری را پیش گرفت. ریشه این نوع تصمیم گیری در تقدم کارگزاران و مدیران بر دانشمندان و محققان در حوزه اجتماعی است.
تقی آزاد ارمکی
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!