بدشانسی
من اصولا آدم بدشانسی هستم. ازاول زندگیم همینطور بودم از وقتی به دنیا اومدم تا حالا تو دوربدشانسی هستم، مادرم می گفت وقتی به دنیا اومدی ما منتظر یه دختر بودیم آخه سه تا پسر داشتیم و اصلا دوست نداشتیم این یکی هم پسر باشه وقتی به دنیا اومدی پدرت حال دیدنتو نداشت تا چند روز اسم نداشتی منم که از ترس بابات نمی تونستم حرف بزنم تا اینکه عمه ات برات اسم گذاشت کسی هم رو حرفش حرف نزد.
تازه این اول راهه می گن وقتی به دنیا اومدم جنگ شد بعدش شیر خشک قطع شد یک پای پدرم رفت زیر ماشین تا مرز قطع شدن هم پیش رفت و خیلی بدشانسی های دیگه که می ترسم تعریفش کنم
بزرگ که شدم با این قضیه کنار اومدم یعنی باور کردم که آدم بدشانسی هستم اما با راهنمایی های یکی از دوستان صمیمیم کم کم سعی کردم از این نقطه ضعفم یک نقطه قوت بسازم اونوقت تز وارونگی رو به وجود آوردم تز وارونگی یعنی اینکه وقتی کاری رو شروع می کردم سعی می کردم موفق نشم، شب امتحان اصلا درس نخونم، بازی استقلال و پرسپولیس طرف پرسپولیس رو بگیرم، گاهی هم با دیگران دشمنی می کردم مثلا من از رضا خیلی بدم می اومد رفتم باهاش شریک شدم اونوقت بود که بیچاره با سر خورد زمین و ظرفی یک هفته نابود شد. و خیلی کارهای دیگه که شرمم میاد تعریف کنم.
اما از همه مهم تر زمانی بود که پام به سیاست باز شد یه روز من همه ی اون بدشانسی ها و تز وارونگی رو برای حسین تعریف کردم اونم بهم گفت اگه راست بگم و این تز کارایی داشته باشه یه حال سنگین بهم می ده برای اثباتش من باید یک کاری می کردم انتخابات شهر به دور دوم کشیده شده بود دایی حسین باید در دور دوم با یکی از نامزدها رقابت می کرد نقشه این بود که من باید برم طرفدار پروپا قرص رقیب دایی حسین بشم و از اونجایی که آدم بدشانسی هستم و هیچگاه برنده نمی شم باخت رقیب دایی حتمی بود ، و اگر این اتفاق نمی افتاد هم جای ناراحتی نبود چون ما چیزی رو از دست نمی دادیم.
وقتی نتایج اعلام شد، همه چیز مشخص شد، اینکه من آدم بدشانسی هستم و اینکه تز وارونگی کارش رو کرد نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت، ناراحت از اینکه یه بنده خدا روکله پا کردم خودش هم فکرش رو نمی کرد به این راحتی ببازه یا اینکه خوشحال باشم، خوشحال از اینکه از طریق دایی حسین به نوایی می رسم . این اولین کار سیاسی من بود یک سال بعد معلوم شد که دایی حسین هم مثل همه سیاسیون فقط وعده می ده و آبی ازش گرم نمی شه حیف ما که این همه واسش سگ دو زدیم . اما کم کم این قضیه برای ما تبدیل به تفریح شد خیلی ها رو با این کار کله پا کردیم یکی همین آقایی که سه دوره شورا شهر بود بیچاره حتی پنچ هزار تا هم رای نیاورد حسین می گفت دیده که بیچاره دو دستی می زد توی سرش و عکسهای خودش رو جر می داد به حسین گفتم که چرا بهش نگفتی که تقصیری نداره هر چی هست زیر سر یه آدم بدشانسه حسین گفت مگه باور می کنن کی باورش می شه این شکستها کار ما باشه بعد هم یه روز بهم گفت هدف بعدی داییم هست باید اون رو کله پا کنیم ولله بدم نیومد دو سال بعد منو حسین رفتیم دفتر دایی مثل همه سیاسیون موقع انتخابات کلی تحویلمون گرفت ما هم شدیم از طرفداران پروپاقرص دایی کلی فعالیت داشتیم شبها عکسشو می چسبوندیم به دیوار و کلی براش سرو دست می شکوندیم میتینگ می گذاشتیم دایی هم کلی برای کارهای ما هزینه می کرد بعد هم نتایج اعلام شد، دایی یک پنجم رای دور قبلشو نیاورد حسین سریع رفت خونه داییش تا خرد شدنشو ببینه حسین می گفت داییش به حالت احتزار دراز کشیده بود و فامیل ها دورش رو گرفته بودن انگار دایی داشت جون می داد زنها گریه می کردن و دایی هق هق می کرد حسین می گفت حال کردم دلم خنک شد بعد منو برد و یه شام حسابی بهم داد.
دیگه باورم شده بود که من بدشانس ترین آدم دنیا هستم و اصلا هم از این بابت ناراحت نبودم حالا کلی ازم کار ساخته بود آینده کاری سیاسیون دست من بود من بودم که عضو سه دوره شورای شهر رو کله پا کردم من بودم که نماینده مجلس رو با خاک مساوی کردم من بودم که سرنوشت بیست سال انتخابات شهرمون رو تغییر دادم اما هنوز تویه انتخابات ریاست جمهوری نقشی نداشتم حسین می گفت ما دیگه باید به اون بالا بالا ها فکر کنیم شهرستان برای ما کوچیکه برای همین در انتخابات اخیراین بار طرفدار رییس جمهور شدیم این بار نوبت رییس جمهور بود که با خاک مساوی بشه منوحسین هر شب نقشه می کشیدیم تویه یکی از دفتر های انتخاباتی عضو شدیم وکلی فعالیت می کردیم کلی از دوستامون ما رو دست می انداختن چقدر سیب زمینی گرفتی، سهام عدالتی هستن ها، ولی ما اصلا ناراحت نبودیم چون به آخر کار فکر می کردیم حسین می گفت اگه رییس جمهور بدونه که عامل شکستش ما هستیم کلی بهمون حال می ده تا دیگه طرفشو نگیریم پول هنگفتی بهمون می دن تا پیروزی اونها رو تامین کنیم بعد از یکی دوهفته فعالیت صبح فردای انتخابات با صدای مهیبی از خواب بیدار شدم حسین بود درست بالای سرم ایستاده بود چشمهاش داشت از حدقه می زد بیرون مثل آدم های برق گرفته بدونه اینکه حرف بزنه زل زده بود تویه چشمام حتم داشتم که باباش فوت کرده آماده گریه کردن الکی شدم بعد چند دقیقه حسین گفتش دیدی چیکار کردی گفتم خدا رو شکر پس بابات نمرده بعد بدون معطلی گفتم آره پسر می دونم یه رییس جمهور رو کله پا کردم یه آدم دیگه رو با خاک مساوی کردم حسین گفت: نه چلمن یارو دوباره برنده شد انگار یه سطل آب یخ ریختن روی سرم چند دقیقه ای شد که به خودم اومدم سریع تلویزیون رو روشن کردم یارو داشت به عنوان رییس جمهور صحبت می کرد حسین گفت بابا این یارو خیلی گردن کلفته حتی تز وارونگی تو هم جواب نداد گفتم حسین باورم نمیشه بدشانسی من رد خور نداره هر کی رو بگیره کله پا می کنه اما وقتی از دست غرغر حسین خلاص شدم دقیقا نشستم و فکر کردم دیدم آره باز هم بدشانسی آوردم اینبار یه بدشانسی بزرگ.
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!