تبریک
تپش سایه دوست
تا سواد قریه راهی بود.
چشم های ما پر از تفسیر ماه زنده بومی،
شب درون آستین هامان.
می گذشتیم از میان آبکندی خشک.
از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار،
کوله بار از انعکاس شهرهای دور.
منطق زبر زمین در زیر پا جاری.
زیر دندان های ما طعم فراغت جابجا می شد.
پای پوش ما که از جنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین میکند.
چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان می برد.
هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر.
هر تکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر می خواند.
جیب های ما صدای جیک جیک صبح های کودکی می داد.
ما گروه عاشقان بودیم و راه ما
از کنار قریه های آشنا با فقر
تا صفای بیکران می رفت.
بر فراز آبگیری خود بخود سرها همه خم شد:
روی صورتهای ما تبخیر می شد شب
وصدای دوست می آمد به گوش دوست.
تبریک تبریک تبریک تبریک تبریک تبریک تبریک
البته این تبریک برای دوست عزیز و گرامی آقا رضاست که جدیدا به جرگه ی متاهلان پیوسته ، با آرزوی خوشبختی برای این زوج عزیز.
نویسنده علی
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!