اين آخرين سخن سرهنگ با دنياي غرب است (من رهبر جنبش تسخير وال استريت هستم من همان هستم كه اين نهضت را به راه انداختم تا شهرهايتان را ناامن كنم، همانطور كه شما نبرد ليبي را به راه انداختيد تا شهرهاي مرا ناامن كنيد!)

پيام سرهنگ همانند تمامي ديالوگ هايش در چهل سال قبل به تمسخر گرفته شد واو را انسان خل و چلي تصور كردند كه از بيماري رواني رنج مي برد، مثل همه روشنفكراني كه با صحنه وال استريت به وجد آمدند و سرمستانه فرياد زدنند اين ديگر راه سومي است كه مرگ كاپيتاليسم و كمونيسم را به ارمغان دارد. سرهنگ نيز چهل سال پيش با شعار راه سوم به قدرت رسيد و در كتاب سبز كمونيسم و كاپيتاليسم را با هم رد كرد. واقعا چه رابطه اي ميان روشنفكران با ‍ژنرال هاست، سرهنگ كه امروز چنين خار و ضعيف به قتل مي رسد و جنازه اش سرد خانه اي را به تماشا خانه تبديل مي كند و مردمش براي لذت بردن از غريزه ي وحشي انتقام بليت مي گيرند، روزي قهرماني بوده است، روشنفكري بزرگ كه مي خواست جامعه به شدت قبيله اي ليبي را به سمت جامعه ي پسا سوسياليسم ببرد سرهنگ چنان از نام جمهوري پرهيز داشت كه دولت خود را جماهيريه ناميد، رژيمي كه هرگز تعريفش مشخص نشده و بي شباهت به شوروي نبود و بناي خود ظاهرا به جاي پارلمان بر شوراهاي مردمي گذاشته بود همين رژيم ناشناخته سبب شد هنگامي كه در جريان انقلاب ليبي از سرهنگ بخواهند استعفا دهد خنديد و گفت از چه استعفا دهم؟ من كه مقامي ندارم و سرهنگ راست مي گفت او نه رهبر، رئيس جمهور نه نخست وزير، نه سلطان و نه هيچ مسيوليت ديگري را در اختيار نداشت او همه ي اين مقام ها را داشت بي آنكه به اين نام هاي حقير خوانده شود او سرهنگ بود. معمر قذافي

سرهنگ از نسل افسران متوهم خاور ميانه بود كه با وجود هم پياله شدن با بلوك شرق ادعاي عدم تعهد مي كردند و از را ه سوم حرف مي زدند بزرگ اينان جمال عبدالناصر بود و مقلد او صدام حسين و حافظ اسد و معمر قذافي و علي عبدالله صالح كه امروز يك به يك در بهار عربي به خزان زندگي مي رسند آنان سوسياليسم و ناسيوناليسم و ميليتاريسم را جمع كرده بودند و در عصر ارتجاع عربي پرچم ترقي خواهي افراشتند و در برابر صهيونيسم و امپريالسم نداي رهايي دادند و عوام را از چاله به چاه انداختند ياسر عرفات از همين جنس بود و اگر نبود تقدس نبرد با اسرائيل عرفات اسطوره اي نمي شد و اگر امروز اين بخت را داشت رئيس دولت فلسطين باشد بهار عربي اسطوره عرفات را در مي نورديد و خوشمزه تر آنكه در ايران هم در اين سي سال مسعود رجوي هم هر روز بيشتر به اين نسل شبيه شد و خوش اقبال بود ملت ايران كه دولتش را نديد تا مجبور شود امروز براي رهايي، بهار ايراني راه بياندازد هرچند كه همين امروز كه از دبدبه دولت و كبكبه حكومت خبري نيست در اتوپيا ي توتاليتريسم اشرف برايش سرود هاي آييني مي سازند و او را قهرمان مي خوانند او هم مثل سرهنگ معمر قذافي بود كه فكر مي كرد با نگارش رساله ي شناخت، گره از كار جهان مي گشايد هر چند كه امروز در مرگ صدام سكوت و در مرگ قذافي شادي مي كند.

توتاليتريسم در طول تاريخ تثليثي ساخته است كه پدر آن توده مردمند و پسر ديكتاتور و روح القدوس روشنفكران بوده اند پدر همه توتاليترها جهان عامه مردمند، عوام الناس و توده هاي بي شكلي كه ستايش گر نهان و عيان همه مستبدان تاريخند. ديكتاتورها بر سر و دست عوام به قدرت مي رسند، صدام و قذافي، لنين، مائو، هيتلر در آغاز محبوب مردم خويش بودند سرهنگ را همان كساني به قدرت رساندن كه امروز براي تماشاي وحشيانه جنازه او صف مي كشند آنان از توهمات روشنفكرانه ي ديكتاتورها به وجد مي آيند و هورا مي كشند عوام به ديكتاتوري راغب ترند تا به دموكراسي به شرطي كه ديكتاتوري نرم خو معيشت انديش و عوام فريب باشد و به جاي خشونت عريان به خشونت نهان بسنده كند، منظورم از عوام البته در اينجا طبقه متوسط نيست. دموكراسي و جمهوري، دولت طبقه متوسط است و تا زماني كه در هر جاي جهان از آلمان پس از جمهوري وايمار تا ليبي دوره انتقالي طبقه مستقل متوسط شكل نگيرد تماشاي خشونت بليط مي خواهد و برايش صف مي كشند و كف مي زنند و بدين سان دموكراسي پا نمي گيرد ليبي و عراق رنگ دموكراسي را نخواهند ديد تا زماني كه طبقه متوسط در آن بر عوام چيره نشود .

 آمريكا و ناتو گرچه مي توانند ديكتاتوري را در عراق و ليبي ساقط كنند اما نمي توانند دموكراسي را براي ملت هاي آنان به ارمغان آورند چراكه ساخت طبقه متوسط يك پروژه نظامي نيست درست برعكس مصر و تونس كه الگوي دموكراسي در جهان عرب خواهند شد اين ارثيه سرهنگ و صدام است كه در نبرد طبقاتي، طبقه متوسط را نابود كرد تا هرگز ملتهايشان روي دموكراسي را نبينند و اگر روزي آنها ديگران را كشتند، ديگران هم ايشان را بكشند تا دور بي نهايت خشونت هرگز صلح و آزادي را به ارمغان نياورد.