مرد کچل خیلی خانه وزندگی اش را دوست داشت مرد کچل یک زن داشت که زنش هم او را بسیار دوست می داشت اما دوستان مرد کچل او را زیاد دوست نداشتند وقتی در شارع عام او را می دیدند با پوزخند به او آقای کچل می گفتند مرد کچل بسیار ناراحت بود چند بار بر روی سر کچل خود مو کاشت اما دوباره موهایش ریخت مرد کچل بسیار بسیار ناراحت بود تا اینکه تصمیم بسیار بسیار بزرگی گرفت  مرد کچل تصمیم گرفت از آن به بعد دستار بر سر ببندد .

خیلی وقت نیست که مرد کچل دستار بر سر می بنندد، این کار برایش منافع زیادی به همراه داشته است او حالا کلی در بین مردم عزت و احترام دارد.  

مرد کچل بسیار خوشحال است.