مرد کچل
مرد کچل خیلی خانه وزندگی اش را دوست داشت مرد کچل یک زن داشت که زنش هم او را بسیار دوست می داشت اما دوستان مرد کچل او را زیاد دوست نداشتند وقتی در شارع عام او را می دیدند با پوزخند به او آقای کچل می گفتند مرد کچل بسیار ناراحت بود چند بار بر روی سر کچل خود مو کاشت اما دوباره موهایش ریخت مرد کچل بسیار بسیار ناراحت بود تا اینکه تصمیم بسیار بسیار بزرگی گرفت مرد کچل تصمیم گرفت از آن به بعد دستار بر سر ببندد .
خیلی وقت نیست که مرد کچل دستار بر سر می بنندد، این کار برایش منافع زیادی به همراه داشته است او حالا کلی در بین مردم عزت و احترام دارد.
مرد کچل بسیار خوشحال است.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 19:23 توسط علی
|
و من خانه نشین٬ قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام٬ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده بود. مصلحت! این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با آن ذ بح شرعی میکنند.هر گاه حقیقت از صحنه ی جنایت خصم پیروز باز گردد٬ در خیمه ی خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش میسازند و سرنوشت علی گواه است!!!